فرزندان قصّى منادى آن بودند و بنى هاشم كه برخى از آنچه را قصّى از قريش به ارث برده در اختيار گرفته بودند در رأس آنها قرار داشتند .
اگر قريش عموما در آنچه بنى قصّى به دست آورده بود با آنان سر رقابت يا حسادت داشت ، امّا با بنى عبد مناف خصومت و كينهاى بيشتر روا داشته مىشد ، به اين دليل كه اين فرزندان عبد مناف بودند كه شرافت و پيشوايى قصّى و قدرتى را كه او در اختيار داشت به ارث برده بودند . اين حقيقت كه بنى عبد مناف مورد حسادت و كينهء ديگران بودند ، به خوبى در گفتههاى ابو جهل خود را نشان مىدهد .
آنان كه دشمنانى بودند فرو رفته در لجاجت دشمنى و كينه ، به صورت پنهانى قرآن را شنيدند و پس از شنيدن آن در حالى كه تحت تأثير آن قرار گرفته بودند ، در اين باره به گفتگو پرداختند . يكى از آنان خطاب به ابو جهل گفت : « اى ابو الحكم ، نظر تو دربارهء آنچه شنيدى چيست ؟ » او با بغضى در گلو گفت : « چه شنيدم ؟ ! ما و بنى عبد مناف به نزاع بر سر كسب شرافت و موقعيّت برتر پرداختيم . آنان اطعام كردند و ما نيز طعام داديم ، آنان بار مسؤوليّت بر دوش گرفتند و ما نيز بر دوش كشيديم ، آنان هديه وصله دادند و ما نيز داديم تا آنجا كه ما كه چون دو اسب مسابقه بوديم به برابرى يكديگر رسيديم و در اين زمان ، آنان گفتند : « پيامبرى از ميان ما مبعوث شده كه از آسمان به وى وحى مىرسد » . ما چه هنگام مىتوانيم چنين مدّعايى را درك كنيم ؟ به خداوند سوگند هرگز به او ايمان نخواهيم آورد و او را تصديق نخواهيم كرد » « 54 » .
اگر ابو جهل [ در رفتار خود ] شديدترين و احمقانهترين معارضه با رسول خدا ( ص ) را ترسيم مىكرد ، اين رويارويى او روشنترين تصوير از تعصّب جاهلى است ، تعصبّى كه بر بصيرت انسان پرده مىافكند و بدينترتيب ديده از مشاهدهء حق كور مىشود و آن را درك نمىكند ، بلكه آن را درك مىكند امّا بدان اذعان و اعتراف
هامش
( 54 ) - ابن هشام ، السيرة النبوية ، ج 1 ، ص 316 .