نيز در مسند خود همانند اين حديث را روايت كرده است .
212 - در التاريخ الكبير از ابن اثير آمده است :
« چون خداوند آيه
« وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ »
را بر رسول خود نازل كرد ، اين فرمان بر رسول سنگين آمد و دلگير شد . پس چون بيمارى در خانه نشست و عموهايش به عيادت او آمدند . او در پاسخ آنان فرمود : « من از بيمارييى رنج نمىبرم ، ولى خداوند مرا فرمان داده است كه خويشان نزديك خود را انذار كنم » .
آنان به وى عرضه داشتند : « آنان را به حضور خويش دعوت كن و از ابو لهب دعوت مكن كه اگر چنين كنى ، او نخواهد آمد » .
پس پيامبر خويشان نزديكش را كه تنى چند از بنى مطلب بن عبد مناف نيز با آنان همراه بود دعوت كرد . مجموع اين دعوت شدگان 45 نفر بودند . امّا آن روز كه فرا رسيد ، ابو لهب كه وى نيز در آن جلسه حضور يافته بود ، بر همه پيشدستى كرد و گفت : « اين عموها و عموزادگان تويند . پس سخن گوى و سبك خردى را واگذار و بدان كه خاندان تو توان رويارويى با همه اعراب را ندارند و من سزاوارترين كسى هستم كه تو را بگيرد و زندانى كند . اگر بر آنچه اكنون بر آنى همچنان اصرار ورزى چنين كارى كه تو را به زندان افكنند براى آنان آسانتر و قابل تحملّتر از اين است كه تيرههاى مختلف قريش بر تو تازند و اعراب نيز در اين كار به كمك آنان شتابند . من هيچكس را نديدهام كه چيزى ضرربارتر از آنچه تو براى قوم خود آوردهاى براى خاندان خويش آورده باشد » .
پس از اين ماجرا ، رسول خدا ( ص ) سكوت گزيد و در اين جلسه هيچ سخن نگفت و اين از حكمت و تدبير او در سخن گفتن بود . چه ، در اين جلسه ابو لهب دست به ايجاد جوّى آكنده از اعتراضات شديد و هشدار زد و بدينترتيب ، هر مخالفى را مورد تشويق قرارداد و هرچند كه از آن پيش در ترديد بود ، اينك ترديد از ميان رفته و حالت اعتراض آميز به خود گرفته بود . به همين سبب رسول خدا ( ص ) سخن خود را به جلسهاى ديگر واگذاشت تا غبار اين اعتراضى كه ابو لهب برانگيخته بود فرو نشيند .