پاسخ فرمود : « اين چيزى است كه من تا امروز نشنيدهام و من تصميم بر هيچ كارى نمىگيرم مگر آنكه با پدرم ابو طالب در اين باره مشورت كنم » . امّا رسول خدا ( ص ) اين را خوش نداشت كه قبل از علنى شدن كار او سرّش فاش شود . پس به على ( ع ) فرمود : « اى على اگر ايمان نياوردى ، اين مسأله را كتمان بدار » . على آن شب را درنگ كرد و سپس خداوند اسلام را به قلب او افكند . فرداى آن روز آهنگ رسول خدا ( ص ) كرد و به حضور وى رسيد و گفت : « اى محمّد چه چيز بر من عرضه داشتى ؟ » رسول خدا ( ص ) فرمود : « گواهى مىدهى كه خدايى جز اللّه نيست و او يگانه و بىانباز است . نيز به لات و عزّى كافر مىشوى و از آنچه شريك خداوند قرار داده شده بيزارى مىجويى » . على ( ع ) نيز ، چنان كرد و اسلام آورد . روايت مىشود كه او ايمان خود را از ابو طالب پنهان مىداشت ، ولى هنگامى كه وى از اين امر آگاه شد ، به فرزندش گفت : « پسر عموى خويش را پشتيبان باش و او را يارى كن » .
اين زيادتيى است كه ابن اسحاق در روايت دوّم خويش مىآورد . اين روايت با روايت اوّل تعارضى نداشته و بلكه مطالبى افزون بر آن را دربر دارد . چه ، مؤادى روايت اخير آن است كه على بن ابى طالب همانند هر كسى كه در چنين سنّى است مصلحت ديد كه ماجرا را با پدر خويش در ميان نهد ، آنسان كه هر كودك ديگرى نيز آنجا كه مسألهء مهمّى در كار باشد قبل از هرگونه اقدامى در آن باره ، آن را بر والدين خويش عرضه مىدارد . همچنين اين روايت حاكى از آن است كه در مرحلهء بعد ايمان بدانچه پسر عمّش از جانب خداوند آورده بود در دل او افتاد و وى بدان خشنود و دل آرام بود و براى نماز گزاردن در درّههاى مكّه در پى او مىرفت .
نخستين خانواده در اسلام
206 - پس از ايمان على ( ع ) يا همزمان با آن ، زيد بن حارثه نيز ايمان آورد . او محمّد بن عبد اللّه ( ص ) را بر پدر خويش ترجيح داد و اين را انتخاب كرد كه به جاى آنكه آزاد و در ميان خانوادهء خود زندگى كند ، در كنف حمايت رسول خدا ( ص ) به