تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
پيامبر ( ص ) اطلاع داشت و تنها با اين هدف كه پيامبر را به وسيلهء اوصافى كه قبل از ملاقات با وى و قبل از بعثت برايش بيان شده بود ، باز شناسد با وى ديدار كرد . اين كه وى چگونه چنين آگاهيهايى در اختيار داشت و ماجراى اين ديدار چگونه بود ، آنچه در اين باره اخبار صحيح بر آن تواتر دارند و خلاصه ماجرا آن‌گونه كه در احاديث صحيح آمده چنين است كه سلمان مردى ايرانى و از مردم اصفهان بود . پدرش كدخداى ده و او در نزد پدر برگزيده و در آيين زرتشتى تحصيلاتى به دست آورده ، تا آنجا كه به خدمتگزارى آتشكده در آمده بود و شعلهء آن را برمىافروخت و از آن دور نمىشد . در اين ميان ، پدر او يك بار به طور ناگهانى متوجه غيبت او شد . سلمان خود مىگويد : « پس من در پى كارى كه او مرا براى آن فرستاده بود روانه شدم و در راه خود به كليسايى از كليساهاى مسيحيان برخورد كردم و صداى آنان را كه در كليسا به نماز مشغول بودند شنيدم . من از وضعيّت و عقايد آن مردم اطّلاعى نداشتم و چون صداى آنان را شنيدم ، برايشان وارد شدم تا ببينم چه مىكنند . هنگامى كه آنها را ديدم ، نمازشان مرا به اعجاب واداشت و به كار آنان رغبت يافتم و با خود گفتم : « به خداوند سوگند ، اين دينى از دينى كه ما داريم بهتر است » . به خداوند سوگند ، از آنان جدا نشدم تا وقتى كه خورشيد غروب كرد و مزرعهء پدرم را از ياد بردم و به سراغ آن نرفتم . پس از آن مسيحيان پرسيدم كه « اصل اين ديانت در كجاست » . گفتند : « در شام » . پس به نزد پدرم بازگشتم . او در اين زمان به سبب تأخير من در پى من فرستاده بود و من او را از همه كارهايش بازداشته بودم . به همين سبب نيز هنگامى كه به نزد وى رفتم ، به من گفت : « اى پسرم ، كجا بودى ؟ » گفتم : « پدر ، من با مردمى برخورد كردم كه در يكى از كليساهاى خود مشغول نماز بودند و آنچه از دين آنان ديدم مرا به اعجاب واداشت . پس به خداوند سوگند ، همچنان در نزد آنان ماندم تا خورشيد غروب كرد » او گفت : « فرزندم ، در آن دين خيرى نيست ، بلكه دين تو و دين پدرانت از آن بهتر است » . من گفتم : « نه ، چنين نيست ، به خداوند سوگند ، آن دين از دين ما بهتر است » .