خود را به شما مىدهم » . آنان اين قرارداد را پذيرفتند ، ولى با او حيله ورزيدند ، به وى خيانت كردند و هنوز به وادى القرى نرسيدند كه بر وى ستم روا داشتند و او را به عنوان برده به يكى از يهوديان فروختند . امّا سلمان خود را به خدا سپرده ، چه او همان مردى بود كه در همهء سرزمينها به گشت و گذار پرداخت ، در حالى كه دين حق را مىجست . او مردى بود كه مىخواست خداوند را آنگونه كه آيين الهى ايجاب مىكند مورد پرستش قرار دهد . وى به همين خاطر زندگى پر آسايش در سايهء پدر خويش را رها كرده و در جستجوى هدايت در دشت و بيابان به سير و سفر پرداخته بود .
او كه اينك به عنوان برده به مردى يهودى فروخته شده و به همراه او روانهء مدينه بود آن نخلهايى را كه اسقف عموريّه براى وى توصيف كرده بود ، مشاهده كرد . وى از ديگر سوى ، از اين شادمان بود كه به مردى يهودى فروخته شده كه وى نيز او را براى يكى از عموهايش در ميان خاندان بنى قريظه خريده و اينك او را به مدينه مىبرد .
در همين زمان كه سلمان در مدينه اقامت داشت ، پيامبر ( ص ) به رسالت مبعوث شد . او در اين مدّت هيچ اطّلاعى از اين رخداد نداشت ، زيرا بردگى او را از اين باز مىداشت كه به پيگيرى اخبار پيامبرى كه كتب آسمانى به آمدن وى مژده داده و اسقفها برايش نقل كرده و راهبان به وى گفته بودند بپردازد .
در اين زمان رسول خدا ( ص ) هجرت گزيد و اينك در راه خود به سوى مدينه بود . در روز ورود رسول خدا ( ص ) سلمان روى نخلى از نخلهاى ارباب خود به كار مشغول بود كه در اين ميان يكى از عموزادگان ارباب وى بدان جا آمد و ايستاد در حالى كه مردم مدينه و اوس و خزرج را دشنام مىداد و مىگفت : « به خداوند سوگند ، هماينك آنان در قباء پيرامون مردى اجتماع كرده كه از مكّه به ميان آنان آمده است و آنان گمان دارند كه او يك پيامبر است » « 20 » .
هامش
( 20 ) - ابن هشام ، السيرة النبوية ، ج 1 ، ص 219 .