تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
سلمان مىگويد : « پدرم بر من بيمناك شد و پاى مرا در بند كرد و سپس مرا در خانهء خود زندانى ساخت » . چنين برمىآيد كه سلمان توانست از اين بند برهد ؛ چه اين‌كه مىگويد : « من براى مسيحيان پيغام فرستادم و گفتم : « اگر كاروانى از تاجران مسيحى از شام به ميان شما آمد ، پس از آن‌كه كار خود را به پايان بردند و خواستند بدانجا برگردند ، مرا از ايشان مطّلع سازيد » . زمانى گذشت ، كاروانيانى به شهر آمدند و چون خواستند بازگردند زنجير از پاى خود برداشتم ، با آنان بيرون رفتم تا به شام رسيدم . چون وارد شام شدم پرسيدم : « عالمترين معتقدان اين ديانت كيست ؟ » گفتند : « اسقفى كه در كليساست » . پس به سوى او رفتم و به وى گفتم : « به اين دين رغبت يافته‌ام و دوست دارم همراه تو باشم ، در كليسايت تو را خدمت گزارم ، از تو بياموزم و با تو نماز به جاى آورم » . بدين‌ترتيب بدان كليسا در آمدم » . سلمان يادآور مىشود كه آن اسقف مردى بدكنش بود . ديگران را به صدقه دادن امر مىكرد و بدان تشويق مىنمود ، امّا آنچه را از اين طريق گرد مىآورد براى خود مىاندوخت و به مساكين نمىبخشيد تا آنجا كه هفت خمره طلا برايش برجاى ماند . همچنين سلمان يادآور مىشود كه وى او را به دليل اين عملكرد بسيار مورد تنفّر مىداشت و هنگامى كه در گذشت و مسيحيان براى دفن او گرد آمدند ، وى كردار او را بر آنان فاش ساخت و آنها را به محل اختفاى گنج رهنمون شد . پس او را بر صليب كشيدند و سنگسار كردند . پس از مرگ اسقف مزبور سلمان در خدمت اسقف صالحى درآمد كه پيوسته شب و روز در عبادت بود . وى زمان درازى را در كنار او ماند و چون مرگ وى نزديك شد ، سلمان از او وصيّت طلبيد و به وى گفت : « مرا به چه كسى سفارش مىكنى و به چه چيز مرا فرمان مىدهى ؟ » او گفت : « اى پسرم ، به خداوند سوگند ، هيچ‌كس را نمىشناسم كه بر آن عقيده و آيينى باشد كه تو بر آنى ؛ چه ،
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 506 | حسين صابري / محمد أبو زهرة