مردم همه هلاك گشته و عقيدهء خود را تغيير داده و بيشتر عقايدى را كه داشتهاند رها كردهاند ، مگر مردى در موصل . پس به او بپيوند » .
سلمان به دوست آن اسقف در موصل پيوست و خيرى عظيم در نزد او يافت . چون هنگام مرگ وى نيز فرا رسيد ، از او پرسيد : « مرا به چه كسى سفارش مىكنى ؟ » او گفت : « پسرم ، به خداوند سوگند ، هيچكس را نمىيابم كه بر آن آيين كه تو داشتى باشد مگر مردى در نصيبين » « 18 » .
چون به خدمت آن مرد رسيد و او نيز در بستر مرگ قرار گرفت ، وى را به مردى در عموريه رهنمون شد و سلمان نيز به سوى او سفر كرد و خيرى عظيم در بر او يافت و مدّت نسبة زيادى در نزد او اقامت گزيد و در همين دوران به كار و تلاش براى كسب درآمد پرداخت و از اين طريق ، صاحب تعدادى گاو و گوسفند شد .
چون مرگ اين اخير نيز فرا رسيد ، سلمان از او پرسيد كه « مرا به چه كس سفارش مىكنى و به چه امر مىكنى ؟ » او در پاسخ گفت : « پسرم ، به خداوند سوگند ، كسى شايستهتر نمىشناسم كه بر آن آيينى كه من و تو داشتيم باشد تا به تو امر كنم او را امين بدانى و به او پناه برى . امّا اينك زمان پيامبرى نو فرا رسيده ، او به دين ابراهيم مبعوث مىشود ، در سرزمين عرب برمىخيزد ، به سرزمين ميان دو « حرّه » « 19 » كه در ميان آنها نخلى وجود دارد با علامتهايى كه پوشيده نيست مهاجرت مىكند ، هديه را مىگيرد و صدقه را نمىخورد و در ميان دو شانهاش مهر نبوّت وجود دارد . اگر مىتوانى به وى در آن سرزمين بپيوندى ، چنين كن » .
سلمان بار سفر به سوى وادى القرى و آنگاه مدينه بست . امّا در ميانهء راه تنى چند از بازرگانان خاندان كلب با وى برخورد كرد . سلمان به آنان گفت : « مرا به همراه خود به سرزمين عرب ببريد و من نيز در مقابل ، اين گوسفندان و گاوهاى
هامش
( 18 ) - شهرى بر سر راه كاروانهايى كه از موصل به شام مىرفتند .
( 19 ) - حرّه به سرزمينى داراى سنگهاى سياه كه برجاى مانده از يك آتشفشان بود گفته مىشد .