هيچ بت و سنگ و درختى و يا هيچچيز ديگر از مخلوقات را شريك او در پرستش قرار ندهد متحير مانده بود . خداوند در قرآن كريم اين تحيّر وى را نقل كرده است ، بدينترتيب كه او در آغاز ، الوهيّت بتان را انكار كرد و پدرش را بر پرستش آنها مورد مؤاخذه قرار داد . قرآن دربارهء داستان ابراهيم مىگويد : « آن هنگام كه ابراهيم به پدر خويش آزر گفت ، آيا بتهايى را خدايان خود قرار مىدهى ؟ من تو و قومت را در گمراهى آشكارى مىبينم . بدينسان ما ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان مىدهيم تا از اهل يقين باشد . هنگامى كه چتر شب بر او گسترد ، ستارهاى ديد و گفت : « اين خداى من است » ، امّا هنگامى كه آن ستاره افول كرد گفت : « من افول كنندهها را دوست ندارم » . پس هنگامى كه ماه را در تابش ديد گفت : « اين پروردگار من است » ، امّا چون آن نيز غروب كرد گفت : « اگر پروردگارم مرا هدايت نكند از مردمان گمراه خواهم بود . پس آن هنگام كه خورشيد را در درخشش ديد گفت : « اين خداى من است كه اين بزرگتر است » ، امّا چون آن نيز غروب كرد گفت : « اى مردم ، من از آنچه شما شريك خداوند قرار مىدهيد بيزارم . من روى به درگاه خداوندى آوردهام كه آسمانها و زمين را بيافريد و من از مشركان نيستم و بلكه حنيفم » « 39 » .
در اين آيات ملاحظه مىكنيم كه چگونه ابراهيم راه خروج را از گمراهيى كه قوم او در آن غوطهور بودند آغاز كرد و به بيان اين حقيقت پرداخت كه بتى كه نه سود مىرساند و نه ضررى شايسته پروردگار بودن نيست . وى به ادلّهاى كه بتواند به وسيلهء آن اوهامى را كه دامنگير او مىشد از راه بردارد و از آن پس خدايان وهمى را درهم كوبيد و با درهم كوبيدن آنها اين امر برايش روشنتر و در انديشهء او قويتر شد كه اين بتان هيچ نيرو و توانى پنهان يا آشكار ندارند و قادر نيستند ضررى براى او به وجود آورند .
وى سپس به آزمايش خدايانى كه پرستش آنها در ميان قوم او رواج داشت پرداخت . او كه از ساكنان عراق بود و با آن مردم آشنايى و از اين آگاهى داشت كه
هامش
( 39 ) - انعام / 79 - 74 .