دارد ؛ چه مجلس او آكنده از وقار بود و نشستگان در آنجا هيچ سخن نمىگفتند مگر آنكه رسول خدا ( ص ) اجازهء سخن دهد . اگر او سكوت مىگزيد همه سكوت مىگزيدند و از آنچه او فرموده بود فراتر نمىرفتند و از ارادهء او فاصله نمىگرفتند و اين همه در جوّى آكنده از تواضع و آرامش بود .
او گاه علاقهمند آن بود تا فروتر آيد و فروتر آيد تا كسانى كه با آنان سخن مىگويد و قصد هدايتشان دارد ، احساس نزديكى بيشترى به وى نمايند . گاه در مجلس او زنان به صحبت كردن با همديگر مىپرداختند ، بىآنكه سخن درشتى از آن حضرت در نهى آنان صادر شود و با آنكه او كه قادر بود با نگاههاى خود آنان را به سكوت وا دارد ، آنها را از اين كار منع نمايد و يا با خشم مورد عقابشان قرار دهد .
او يك بار به ارشاد و نصيحت جمعى از زنان مشغول بود و آنان در پرسش از آن حضرت بر يكديگر پيشى مىجستند و به همين سبب سر و صدايى به راه انداخته بودند . در همين حال عمر وارد شد و آنان سكوت گزيدند . رسول خدا ( ص ) با ديدن اين منظره تبسّمى فرمود آنسان كه دندان مباركش ديده شد . پس عمر به پيامبر گفت : « اى رسول خدا ( ص ) خداوند تو را خندان بدارد ! چه چيز تو را به خنده وا داشت ؟ » آن پيامبر پر مهر و رؤوف و بزرگوار فرمود : « اين زنان در حضور من سر و صدايى داشتند ، امّا چون تو را ديدند سكوت گزيدند » . آنگاه عمر رو به زنان كرد و گفت : « اى كسانى كه دشمن خود هستيد آيا از من بيم داريد و از رسول خدا نمىترسيد ؟ » يكى از آنان در پاسخ اظهار داشت : « امّا تو درشتخويتر و سختگيرترى » .
عمر از رسول خدا ( ص ) هيبتى فزونتر نداشت ، بلكه تفاوت در اين بود كه پيامبر ( ص ) مردى با هيبت و در عين حال محبوب بود كه فروتنى مىكرد تا به دلهاى مردمان راه يابد ، او نمىگذاشت هيبتش موجب ترس ديگران گردد ، بلكه اين هيبت را تنها در راه ارشاد و هدايت به كار مىگرفت ، چه هدايت هدف او بود ، چه در
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 356
مساهمون: حسين صابري
ص٣٥٦