زيادى ميان محمّد ( ص ) و عيسى ( ع ) بوده و - از نظر اين گروه - يك درخت به صورت عادى نمىتواند چنين عمر درازى داشته باشد . علاوه بر اين پذيرفتنى و معقول نيست كه بگوييم درختى در كنار راهى پر از فراز و نشيب و سختيها وجود داشته ، امّا در عين حال عابران در زير سايهء آن بار نمىافكندهاند ، مگر آنكه به احتمال ضعيفى گفته شود اين يكى ديگر از اختصاصات پيامبران بوده است كه ديگران از پناه گرفتن در سايهء آن روى گردان مىشده و تنها پيامبران به سوى آن مىآمده ، گويا آنان مأمور بودهاند تا به سايهء آن پناه برند .
به دليل همين بعيد بودن تفسير فوق ، اكثريّت سخن آن راهب را چنين تفسير كردهاند كه وى مىگويد : « همينك در زير سايهء اين درخت كسى جز پيامبر خدا ( ص ) ننشسته است » . بنابراين ، او به دليل نشانههايى كه در دست داشته است ، محمّد ( ص ) را پيامبر خدا مىخواند و اين گونه به وى اشاره مىكند كه او همان كسى است كه اينك در زير سايهء درخت فرود آمده است .
ما نيز مىخواهيم به همين تفسير اخير باور داشته باشيم . زيرا هيچ دليلى وجود ندارد كه ما درخت يا خانه يا هر جاى ديگرى را منحصر به پيامبر بدانيم ، بلكه اين انحصار به فرد در ويژگيهاى شخصى و در اكرام و گراميداشت پيامبر و در نشانههايى كه در او آشكار است « 9 » مىباشد .
دربارهء همين سفر گفته شده است هر زمان كه آفتاب شديدتر مىشد ، ميسره
هامش
( 9 ) - روايت مىشود كه چون آن راهب رسول خدا ( ص ) را ديد ، به او نزديك شد ، بر سر و پاى او بوسه زد و به وى گفت : « به تو ايمان آوردم و گواهى مىدهم كه تو همان كسى هستى كه خداوند در تورات از او ياد كرده است » . وى چون مهر نبوّت را ديد بر آن نيز بوسه زد و گفت : « گواهى مىدهم كه تو رسول خدا و همان پيامبر امّى هستى كه عيسى به آمدنت مژده داده است » . همچنين روايت مىشود كه پيامبر در اثناى تجارت با يكى از طرفهاى خود اختلاف پيدا كرد و آن مرد به آن حضرت گفت : « به لات و عزى سوگند ياد كن » . امّا پيامبر ( ص ) فرمود : « من به آن دو سوگند نخوردهام » . آن مرد نيز گفت : « سخن حق همان است كه تو مىگويى » .