تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
ابو طالب گفت : « آرى ، او پسر برادر من است » . ديگر بار ، راهب پرسيد : « پس پدرش چه شد ؟ » پاسخ داد : « در زمانى كه مادرش به اين فرزند آبستن بود ، وفات يافت » . راهب گفت : « راست مىگويى . پسر برادرت را به شهر خود برگردان و از يهوديان بر حذر باش كه به خداوند سوگند ، اگر او را ببينند و بدان امورى كه من از او دريافتم ، آگاهى يابند ، آسيبى به او خواهند رساند ؛ چرا كه ، براى فرزند برادرت رخداد و ماجرايى عظيم خواهد بود . پس بسرعت او را به شهر خود برسان » . به دنبال اين ماجرا ، ابو طالب سريعا وى را باز گرداند و به مكّه رساند ، آنگاه تجارت خود را پى گرفت « 3 » . 96 - آنچه گذشت يكى از رواياتى بود كه دربارهء اين سفر و ملاقات رسول خدا ( ص ) با بحيراى راهب رسيده است . در اينجا نه در آنچه بحيرى گفته و نه در اصل ماجرا ، هيچ غرابتى وجود ندارد . زيرا ، همان‌گونه كه در پيشگفتار اين كتاب آورديم ، بشارت آمدن رسول خدا ( ص ) در نزد اهل كتاب ثابت است . از سوى ديگر ، هيچ مسأله‌اى نيز در اين ماجرا وجود ندارد كه باور كردن آن مستلزم امرى محال و يا نامقدور باشد ، بلكه اين خبرى است كه با چگونگى نشأت رسول خدا در نخستين مراحل زندگى خود سازگارى كامل دارد . اين كه ابرى بر سر پيامبر ( ص ) سايه مىافكنده نيز هيچ نكته‌اى در بر ندارد كه واقعا غريب و نامأنوس و يا حدّاقل به گمان منكران غريب باشد ، منكرانى كه منش و رويّهء آنان انكار هرچيزى است كه مادّى و محسوس نباشد . در مقابل انكار اين ناباوران چنين پاسخ داده مىشود كه شواهد صدق و راستى در اين خبر به عيان وجود دارد ؛ چه ، مهر نبوّت پديده‌اى ظاهر و آشكار بر جسم پيامبر ( ص ) بود كه كسانى آن را ديده و توصيف كرده بودند . بنابراين اگر اين منكران تنها به امور مادّى و محسوس ايمان مىآورند ، اين يك پديدهء مادّى آشكار است كه در او وجود داشت و در هيچكس ديگر نبود . پس اينان
هامش
( 3 ) - اين روايات در البداية و النهاية ، الاكتفاء و سيره ابن هشام ذكر شده است .