بدينگونه ، مقتضاى چنين جامعه و زندگى در آميخته به تجارت و مبتنى بر آن ، آن بود كه محمّد ( ص ) نيز به پيشهء ثروتمندان و افراد متوسّط جامعه يعنى همان تجارت روى آورد . ديگر عاقلانه نبود كه او همچنان يك چوپان باقى بماند ؛ چه ، اين كار در زمانى با سنّ او تناسب داشت كه خردسال بود . امّا اينك كه بزرگتر شده ، ناگزير بايد به تجارت داخلى و خارجى روى آورد و بازارهاى صادرات و واردات را بشناسد . براى چنين منظورى ، وى ناگزير از سفر بود و در اين ميان خداوند به او الهام كرد مترصّد سفر با كاروان قريش باشد ، كاروانى كه كالاهايى را به شام مىبرد و كالاهايى را از آنجا مىآورد .
سفر در كنار ابو طالب
94 - چون پيامبر به سن بلوغ رسيد ، ناگزير مىبايست به كارى كه منبع درآمد قومش بود ، روى آورد . او كاروان مناسب سفر را يافت و در آن كاروان سرپرست و حامى او ، عمويش ابو طالب حضور داشت . وى تقاضا كرد كه در كنار اين كاروان قرار گيرد ، همراه آنان حركت كند ، از اين طريق زندگى در سفر را تجربه نمايد ، امور تجارى را كه بزرگان مكّه دست به كار آن بودند ، فرا گيرد ، از احوال و اوضاع آگاه شود و در امور زندگى خبره و چيره دست گردد .
چنين به نظر مىرسد كه عمويش سنّ او را كم مىدانست و بر اين عقيده بود كه چنين سفر سختى از توان او بيرون است و علاوه بر اين ، هيچ سود و منفعتى را برايش در پى ندارد ؛ چه ، در اين كاروان مال و ثروتى ندارد تا كسى او را بشناسد .
امّا رغبت فراوان پيامبر ( ص ) به اين سفر او را وادار ساخت تا به تقاضاى وى پاسخ مثبت دهد . در كتب سيره اين شوق چنين بيان شده است كه : « رسول خدا ( ص ) شيفتهء سفر شد و دوست داشت به همراه كاروان باشد . پس ابو طالب بر او دل سوزاند و دربارهء او به ديگر كسانى كه در اين كاروان همراه او بودند توصيه كرد و گفت : « هرگز نه او از من جدا مىشود و نه من از او » .