مىآزمايد : براى بار نخست در زمانى كه ديدهء محمّد به جمال پدر روشن نشده بود مرگ او را در ربود . دوّمين بار ، مرگ شاخ زندگى مادرش را درهم شكست و اين در حالى بود كه او مهر و محبّت مادر را درك كرده و او را چون شاخهاى سرسبز ديده بود كه پژمرده و زرد مىشود . او در سوّمين آزمايش نيز جدّ خويش را ديد كه او را ترك مىگويد . او بدينترتيب ، هم پدر نزديكتر و هم پدر دور تر خود را از دست مىداد . وى آن هنگام كه مرثيههاى مرگ عبد المطّلب را شنيد ، عظمت آنچه را از دست مىداد بيشتر از پيش حسّ كرد ، مرثيّههايى كه در آخرين لحظات حيات آن پير بزرگوار و در حالى كه مرگ به سوى او پيش مىآمد آغاز شد و از منزلت و جايگاه ويژهء او حكايت داشت .
اين اشعار و مرثيهها از سوى دختران عبد المطّلب سر داده مىشد . ابن اسحاق در اين باره مىگويد :
« چون عبد المطّلب احساس كرد كه مرگ نزديك است ، از دختران خويش خواست تا بر او مرثيّه بخوانند و آنان نيز در حالى كه رسول خدا ( ص ) مىشنيد بر او مرثيّه خوانى مىكردند » .
اين مرثيّه خوانى بليغترين نوحه سرايى بود و اين خبر حكايت از آن دارد كه عبد المطّلب با همه كهولت سن كاملا هوشيار بود و سستى انديشه كه ديگر پيران را عارض مىشود او را عارض نشده بود .
در كنف حمايت ابو طالب
90 - آن يتيم بزرگوار در عزّت و غرق در توجّه و محبّت و گذشت ، در دامن مادر پاكش ، در دامان ام ايمن نيكوكار كه بركت خانهء عبد المطّلب بود و بالاخره در كنف حمايت مردى شريف و فرمانرواى قوم خود به سر برد و هرگز احساس خوارى يا مقهور بودن نكرد ، بلكه پيوسته شرف و بزرگوارى و عطوفت و گذشت را احساس مىنمود و اين حالت ادامه داشت تا آنكه به سنّ هشت سالگى رسيد .