خويشتن مبالغه داشت تا او براى هميشه با وى انس يابد .
در سيرهء ابن اسحاق در اين باره چنين آمده است :
« براى عبد المطّلب تشكى در سايهء كعبه گذاشته مىشد و پسرانش در پيرامون آن مىنشستند و حتّى در مواقعى كه او از آنجا برمىخاست ، هيچ يك از فرزندانش به احترام او روى آن نمىنشستند . امّا رسول خدا ( ص ) كه هنوز تازه پسرى چست و چابك بود ، به قصد نشستن در كنار عبد المطّلب و بر همان جايگاه ويژهء او پيش مىآمد و عموهايش او را مىگرفتند تا از پدر خويش دور سازند . امّا عبد المطّلب هنگامى كه اين رفتار را مشاهده مىكرد مىگفت : « فرزندم را واگذاريد كه به خدا سوگند او داراى عظمتى است » . وى سپس او را بر روى تشك خويش مىنشاند و دستى بر پشت او مىكشيد و از تماشاى كارهايى كه وى انجام مىداد لذّت مىبرد و شادمان مىشد » .
عبد المطّلب او را با توجّه و عنايتى پدرانه مورد مهر و محبّت قرار مىداد .
وى پيوسته او را به خود منسوب مىداشت . او به رسول خدا « فرزند عبد اللّه » نمىگفت بلكه او را با كلمهء « فرزندم » مورد خطاب قرار مىداد تا با او انس گيرد و از او انس يابد و نيز او را از آن باز دارد كه در ميان فرزندان عبد المطّلب احساس غربت و تنهايى نمايد و چنين احساس نكند كه از آنها پايينتر است . او همچنين محمّد را در نشستن بر ديگران برترى مىداد تا از قهر يتيمى جلوگيرى كند . به كوتاه سخن ، خداوند محبّت رسول خدا را در دل او نهاده بود .
بيشترين چيزى كه متولّيان امور ايتام از آن بيمناكند ، آن است كه يتيمان احساس انزوا كنند و در نتيجه با مردم خو نگيرند . به همين دليل بود كه عبد المطّلب ، آن مرد با تدبير ، پر مهر و بزرگوار پيوسته روح انس و خو گرفتن با ديگران را در اين يتيم بر مىانگيخت .
فطرت سليم عبد المطّلب و فراست و تيز انديشى او اين حقيقت را به وى الهام مىكرد كه محمّد در آستانهء رخدادى عظيم است . نشانههاى چنين حقيقتى ، در خوابى كه عبد المطّلب ديد ، در وضعيّتهايى كه وى خود را در او مشاهده كرد و
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 239
مساهمون: حسين صابري
ص٢٣٩