بالاخره در اخبارى كه در دوران شيرخوارگى و زندگى وى در نزد حليمه دربارهء او برايش نقل شده براى عبد المطّلب هويدا شده بود . به همين دليل نيز گاه اظهاراتى بر زبان او جارى مىگشت حاكى از آنكه او در انتظار خبر عظيمى براى اوست ، آنگونه كه خبرى كه در سطور قبل از ابو طالب نقل كرديم ، چنين نشان مىدهد .
علاوه بر اين ابن اسحاق با سند خود چنين روايت مىكند :
« چون آمنه وفات يافت ، عبد المطّلب رسول خدا را در اختيار گرفت و در كنار خود قرار داد و چنان دلسوزى و محبّتى بر وى روا داشت كه نسبت به هيچ يك از فرزندان خود نشان نداده بود . او آن حضرت را به خود نزديك مىساخت و رسول خدا در هنگام خلوت عبد المطّلب و هنگام خواب بر وى وارد مىشد و بر بستر و بالش او مىنشست و او نيز هنگامى كه چنين مىديد ، مىگفت : « فرزندم را واگذاريد كه او سلطنتى را پايهگذارى مىكند » « 30 » .
در خانهء عبد المطّلب دل ديگرى نيز بود كه محبّتى به سان محبّت مادر به او ارزانى مىداشت و همهء وجود خود را در او مىديد و همانند مادرش به او توجّه و مهر مىورزيد . آن دل ديگر ، دل آن زنى بود كه همچون مادر ، وى را در دامن خود قرار داده و پيامبر از غربت و تنهايى خويش به او پناه برده و او ، امّ ايمن بود .
عبد المطّلب در غياب خود در امر مراقبت از رسول خدا ( ص ) به وى اعتماد مىورزيد و به او مىگفت : « اى بركه ، از فرزندم غفلت مكن كه من او را در رديف جوانانى كه بر آستانهء بلنداى سعادتند يافتهام و اهل كتاب نيز چنين گمان دارند و مدّعيند كه پسرم پيامبر اين امّت است » .
عبد المطّلب ، به دليل كمال عطف و توجّه خويش و خو گرفتن و آشنا شدن پيامبر با كمال مهر و محبّت او ، هيچ چيز نمىخورد مگر آنكه مىگفت : « فرزندم را بياوريد » . پس فرزندش را مىآوردند .
در همين زمان ، خداوند براى بارى ديگر روحيّهء اين نوباوه را با حرمانى ديگر
هامش
( 30 ) - ر . ك . البداية و النهاية ، ج 2 ، ص 282 .