را به صورت هميشگى نزد خود نگه نداشت و تنها گاهگاهى به ديدار وى مىآمد ، امورى از اين قبيل بود :
ابن اسحاق چنين مىآورد كه مردم در گفتههاى خود مدّعى شدهاند كه يك بار هنگامى كه حليمه به مكّه آمد و قصد رفتن به سراغ خانواده پيامبر ( ص ) را داشت ، او را گم كرد و هر چند در پى او گشت ، او را نيافت . پس نزد جدّ آن حضرت آمد و گفت : « من امشب به همراه محمّد ( ص ) به شهر آمدم و چون در بالاى مكّه بودم ، مردم مرا گمراه كردند و او را گم كردم و اينك به خدا سوگند ، نمىدانم او كجاست » . پس عبد المطّلب برخاست و از خداوند خواست تا گمشدهء او را باز گرداند . پس از اين دعا بود كه ورقة بن نوفل بن اسد و مردى ديگر از قريش محمّد ( ص ) را يافتند و به حضور عبد المطّلب آوردند و گفتند : « اين فرزند توست كه ما او را در بالاهاى مكّه يافتيم » . پس عبد المطّلب او را برگرفت و بر شانهء خود گذاشته ، به طواف كعبه پرداخته ، او را به خدا مىسپرد و برايش دعا مىكرد .
عبد المطّلب ، سپس ، او را نزد مادرش آمنه فرستاد .
ابن اسحاق در صدر اين خبر در كتاب خود كلمه زعموا ( مدّعى شدهاند ) را آورده كه نشان مىدهد او در اين روايت ترديد داشته و اين در حالى است كه جاى هيچ شك و ترديدى در آن وجود ندارد ؛ چرا كه ، اين خبر فى نفسه مورد قبول مىباشد و از توجّه فراوان جدّ رسول خدا ( ص ) به وى و نيز مواظبت حليمه از او و محبّت قريش نسبت به آن حضرت حكايت دارد .
امّا آيا اين ماجرا در نخستين دورهء اقامت پيامبر ( ص ) در نزد حليمه بوده و يا در دفعات بعدى كه حليمه براى تبرّك جستن به آن حضرت و نزديك بودن به او وى را با خود به صحرا مىبرد و بر مىگرداند و مادرش نيز با اين كار موافقت داشت تا فرزندش از آب و هواى بيابان استفاده كند و از بيماريهاى موجود در شهر محفوظ بماند به وقوع پيوسته است يا نه ؟ اين مسألهاى است كه تاريخ نسبت به آن سكوت اختيار كرده است .
خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى ) — صفحة 226
مساهمون: حسين صابري
ص٢٢٦