مىتوانيم چنين فرض كنيم كه وى هر از چند گاه او را ديدار مىكرد . اگر چه تاريخ متذكّر ديدار اين مادر و فرزند نشده و نهاية مفادّ چنين چيزى آن خواهد بود كه تاريخ نه اين ديدارها را نفى و نه اثبات مىكند ، امّا فطرت و مهر و محبت - كه با صداقت و راستى بر مقتضيات خود دلالت دارند - چنين امرى را ايجاب مىكند و به همين دليل ما چنين اظهار مىداريم كه حليمه هر از چند گاه رسول خدا ( ص ) را مىديده است « 23 » .
قاعدة ، پس از آنكه رسول خدا ( ص ) دو سال شيرخوارگى را پشتسر نهاد و از شير بىنياز شد ، وظيفهء دايه آن بود كه كودك را به خانوادهء خود برگرداند و اگر بنا باشد كه وى مدّت بيشترى را نزد دايه بماند ، اين كار با در خواست وى و موافقت خانوادهء كودك خواهد بود . در اينجا نيز چنين شد . حليمه خود در اين باره مىگويد : « در حالى كه به خاطر خير و بركتى كه در اين كودك مىديديم ، شديدا به او نيازمند بوديم او را از ديگران دريغ مىداشتيم ، وى را به حضور مادرش برديم .
در آن هنگام من به مادرش گفتم : « اجازه دهيد اين فرزند خود را يك سال ديگر نيز با خود ببريم . زيرا ، به خدا سوگند ، از وباى موجود در مكّه بر او بيمناكيم » . به خداوند سوگند ، همچنان در حضور اين مادر مانديم و به وى اصرار كرديم تا زمانى كه گفت : « بله » .
حليمه خير و بركت را در پيشگاه رسول خدا ( ص ) ديده و به همين دليل مايل بود او را در ميان خاندان خود نگه بدارد تا خير و بركت نيز بر جاى بماند . او همچنين به رسول خدا مهر و محبّت يافته ، چنان شده بود كه نمىتوانست فراق و دورى او را تحمّل كند ؛ گويا اين كودك از وى متولّد شده بود . از ديگر سوى آمنه نيز به سبب شوق و محبّتى كه به او داشت و مىخواست خود او را در دامن داشته باشد ، راضى نبود كه فرزند خود را رها كند . او به همين دليل ، با نخستين
هامش
( 23 ) - ر . ك . الاكتفاء ، ج 1 ، ص 171 و سيره ابن هشام .