مىكرد نه به خاطر اجراى اوامر الهى . به عبارت ديگر ، او امر مروّت و جوانمردى خويش و حفاظت از كرامت خود را پاسخ مثبت مىگفت و به سان اوامر دينى با آن برخورد مىكرد .
يك بار ، زنى كه زيبارويى عبد الله او را به وسوسه انداخته و نيكى او وى را مجذوب ساخته بود ، بر سر راه وى قرار گرفت و از او براى خود خواستگارى كرد و شايد هم قصد داشت به هر طريقى او را با خود همآغوش كند . امّا او مردى بلند طبيعت بود كه جز عسلى حلال كه آن را به سبب عقدى به ملكيّت خود در آورده نگهدارى نمىكند و از آن نمىخورد و آن را به دزدى و ناپاكى نمىخواهد .
بنابراين ، اين جوان مقتدر كه خواستههاى دل او را به وسوسه نمىاندازد با بر زبان آوردن اشعارى بدين مضمون او را از خود مىراند .
« امّا حرام ، مرگ از آن راحتتر است و حلال مقبول است امّا در اينجا حلالى نيست كه آن را بيان كنم . چگونه با اين كارى كه تو مىخواهى ، مرد مىتواند آبرو و دين خويش را نگه دارد » .
اين جوان خود را نگه داشت ، امانتى را كه به دوشش بود حفظ كرد و اخلاق و كرامت خويش را پاس داشت . وى آنگونه كه هر جوانى سربار خاندان خود مىشود ، سربار ديگران نبود . زيرا او مىخواست پاك و بزرگوار و محبوب زندگى كند تا بتواند امانت خدا براى انسانيّت را - كه رسالت خدا را به مردم مىرساند - به خوبى منتقل كند و اين كار با ازدواجى پاك و حلال ميسّر مىشد .
مادر
63 - هر دختر جوانى در خاندان قريش آرزوى آن داشت كه عبد الله جوان عبد المطلب همسر او و پدر فرزندانش باشد . او با عفّت و پاكدامنى به بيست سالگى يا سنى بالاتر از آن رسيد و در اين مدت ، به شهوترانى با كسى زنا نكرد و هيچ گرايشى و تمايلى به بدى و ناپاكى نيز از او مشاهده نشد ، بلكه وى هميشه به