كه مردى طغيانگر و پر هيبت بود رفت . با مشاهدهء او هيچ اضطرابى به دل مهتر سرزمين بطحاء راه نيافت ، بلكه با هيبتى ويژه و با سكوت و آرامشى بزرگ منشانه كه هر بينندهاى را به ترس مىافكند و در عين حال به گذشت و بزرگوارى او مطمئن مىساخت ، به سوى او رفت . بمحض ملاقات هيبت او در دل ابرهه افتاد .
پس پرسيد كه به چه خاطر به وى مراجعه كرده است . عبد المطلب نيز از او خواست تا شترانش را به وى باز گرداند . ابرهه به عبد المطلب پاسخ داد كه او گمان مىكرده كه وى براى طرح خواهشى دربارهء كعبه به ديدار آمده است . او همچنين با ريشخند گفت : « مىبينم كه از شتران خويش مىپرسى و دربارهء كعبه هيچ پرسش نمىكنى » .
عبد المطلب با قدرتى كه ترس را در دل ابرهه افكند به او پاسخ داد : « امّا شتران ، من صاحب آنها هستم . خانه نيز صاحبى دارد كه از آن حفاظت كند » . اين جواب در بر دارندهء نوعى تهديد و ارعاب است ؛ چه ، عبد المطلب با اين پاسخ خود به ابرهه مىگويد : « گمان مبر كه تو پيروز و چيره مىشوى يا خانهاى را كه براى انهدام آن آمدهاى ، از جاى مىكنى ، كه اين كار فوق قدرت تو و بلكه فوق توان و خارج از امكان توست . زيرا ، آن ، خانهء خداست و خداوند از خانهء خود حفاظت مىكند . تو هرگز پيروز نخواهى شد و خداوند تو را خوار خواهد ساخت » . اين پاسخ براى دشمن ترس انگيز و نگرانى كننده و در عين حال ، همراه با آرامشى حكيمانه و نرميى مناسب بود كه تنها از كسى ساخته است كه سخن سنج است و جايگاه هر سخنى را مىشناسد .
در جاى خود براى اين بحث تفصيل بيشترى خواهيم آورد . انشاء الله .
عبد الله
65 - عبد المطلب - كه تاكنون از او سخن گفتيم - جدّ اوّل پيامبر بود كه وى را در دامان خويش تربيت كرد و نخستين چيزى كه پيامبر از او ديد ، عزت و سربلندى مردان و حكمت و تدبير پيران و محبّت پدرانهاى بود كه وى به جاى پدرى كه ديدگانش به جمال او روشن نشده بود ، به وى ارزانى مىداشت . پس از پشت سر