تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اقتباس از قرآن كريم ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨
چه مىكنى ؟ گفت : آن‌كه موسى عليه السّلام و خضر عليه السّلام كردند . مقصود وى اين كلام خداوند بود كه فرموده است :
حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها
« 1 » .

فصل [ 7 ] : داستان داوود عليه السّلام

هنگامى كه زياد خطبهء مشهور به « بترا » را ايراد كرد و شنوندگان آن را پسنديدند ، مردى « 2 » برخاست و گفت : اى امير ، گواهى مىدهم كه به تو حكمت و كلام فيصله‌دهنده داده شده است . « 3 » زياد گفت : دروغ مىگويى . آن داوود عليه السّلام است كه چنين برخوردارىاى داشته است . در حضور مأمون از ابو قره هاشمى در اين‌باره پرسيدند كه اگر ميان دو تن دعوايى باشد ، آيا رواست كه هر دو بر حق باشند ؟ گفت : نه . گفتند : يعنى ناگزير يكى از آن‌ها مدعى باطل است ! گفت : آرى ، گفتند : مگر نه آن است كه على عليه السّلام و عباس عليه السّلام دربارهء ميراث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به حضور ابو بكر شكايت آوردند . كدام يك از آن‌ها بر خطا و كدام يك صاحب حق بودند ؟ ابو قره گفت : گمان نمىكنم كه هيچ كدام از آن‌ها بر خطا بوده‌اند . مىگويم : آنان در اين اختلاف چون جبرئيل و ميكائيل بودند كه به حضور داوود عليه السّلام رسيدند و گفتند : « يكى از ما بر ديگرى تجاوز كرده است » . « 4 » اين در حالى است كه هيچ‌يك از آن‌ها بر خطا نبودند و تنها مىخواستند داوود عليه السّلام را از اين بياگاهانند كه حكمى ناعادلانه داده و چيزى را جابه‌جا كرده كه حق آن نداشته است . زمانى كه بحترى غلام خود نسيم را به ابراهيم بن حسن بن سهل فروخت و سپس از اين فروش پشيمان شد و از ابراهيم بن حسن تقاضاى اقاله كرد و او نيز نپذيرفت « 5 » ، برايش قصيده‌اى نوشت و در آن قصيده چنين آورد : « 6 »
هامش
( 1 ) . كهف / 77 : تا به اهل قريه‌اى رسيدند ، از مردم آن‌جا خوراكى خواستند . ( 2 ) . در البيان و التبيين ( ج 2 ، ص 65 ) اين مرد عبيد اللّه بن اهتم دانسته شده و در ذيل امالى ( ص 185 ) نام او صفوان بن اهتم روايت شده است - ت . ( 3 ) . اشاره به آيهء 20 سورهء ص :وَ آتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ- ت . ( 4 ) . اقتباس از آيهء 22 سورهء ص :خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ- ت . ( 5 ) . روايت را بنگريد در : اخبار البحترى ، ص 127 - ت . ( 6 ) . ابيات حاضر از قصيده‌اى بدين مطلع است :دعا عبرتى تجرى على الجور و القصد * اظن نسيما قارف الهجر من بعدىقصيده و اين ابيات را بنگريد در : ديوان البحترى ، ج 1 ، ص 153 - ت .