من كذا » زمانى كه كسى از چيزى خالى و عارى شود ؛ « اصفى الشاعر » ، زمانى كه شاعر از شعر گفتن باز ايستد ، « الصفوان » به معنى اراضيى است كه صاحبانش آنها را ترك گفته و از آنجا رفتهاند و اكنون خالى از مالك است و همچنين به معنى املاكى است كه پادشاه به خاصّان خود اختصاص دهد .
از همين مادّه ، كلمات « صفو » و « صفاء » براى آنچه خالى از ناخالصى و شائبهء موجب كدر شدن است ، كلمهء « اصطفاء » براى برگزيدن كسى به عنوان دوست نزديك و صميمى ، و كلمه « صفوء » براى خلاصه و چكيدهء پاك از هر آلودگى آمده است .
در آيهء كريمه موضوع بحث وجه تمثيل آن است كه « صفوان » كه بر آن خاكى باشد در معرض اين احتمال و ايهام است كه چيزى بر آن برويد اما زمانى كه بارانى به آن رسد ، همين مقدار خاك را از آن بشويد و آن را به صورتى كاملا صاف و بىحاصل در آورد . ]
185 - صرّ :
نافع از اين كلام خداوند - تعالى - پرسيد : « فيها صرّ » .
ابن عباس گفت : « برد » ( سرما ) ؛ و آنگاه به بيتى از نابغه ذبيانى استشهاد كرد :
لا يبرمون إذا ما الأرض جللها * صرّ الشتاء من الإمحال كالأدم
يعنى : به سان گندمى نيستيد كه چون سرماى زمستان و خشكى زمين را فرا گيرد پژمرده ، و ملول شوند :
[ اين كلمه در آيهء آل عمران / 117 دربارهء كافران ، آمده است :
« مَثَلُ ما يُنْفِقُونَ فِي هذِهِ الْحَياةِ الدُّنْيا كَمَثَلِ رِيحٍ فِيها صِرٌّ أَصابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَكَتْهُ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ »
. يعنى : حكايت آنچه در اين دنيا انفاق مىكنند حكايت بادى سرد است كه به كشت و زرع طايفهاى كه به خود ستم كردند رسيد و آن را از ميان برد ، و خداوند بر آنان ستم نكرد ، بلكه خود بر خويش ستم كردند .
اين صيغه تنها يك بار در قرآن آمده ، امّا از همين مادّه است :
- كلمه مضاعف « صرصر » ، سه بار و در وصف بادى كه قوم عاد را هلاك ساخت :
حاقه / 6 :
« وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ »
« امّا قوم عاد با آن باد صرصر سركش هلاك شدند » ؛ فصلت / 16 :
« فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي أَيَّامٍ نَحِساتٍ »
« در ايّامى نحس بادى