گفتيم بيرون است و افاده معنى در عبارات قرآنى به همين بيرون بودن از وزن خاص صورت مىپذيرد ، در حالى كه در كلام موزون ، فايدهء كلام با وزن داشتن تكميل مىشود . « 16 »
در حقيقت باقلانى در اينجا چيزى بيش از همان سخن جاحظ نگفته است كه در كتاب البيان و التبيين در ردّ اين ادّعا كه در قرآن كريم آيهء
« تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ »
« 17 » شعر است ، زيرا بر وزن « مستفعلن مفاعلن » مىباشد مىگويد :
اگر در گفتهها ، خطبهها و نامههاى مردم دقّت كنى عبارت فراوانى به وزن « مستفعلن مستفعلن » و « مستفعلن مفاعلن » خواهى يافت و اين در حالى است كه هيچيك از مردم اين مقدار از وزن را شعر نمىداند ؛ اگر فروشندهاى در بازار فرياد بزند كه « من يشترى البادنجان ؟ » [ بردار ببر بادنجان ] ، كلامى بر وزن « مستفعلن مفعولات » گفته است . اما چگونه چنين گفتهاى مىتواند شعر باشد در حالى كه گويندهاش قصد شعر گفتن نداشته و علاوه بر اين ، اين مقدار از وزن در هر كلامى فراهم مىگردد ؟
هنگامى يك كلام شعر دانسته مىشود كه آن مقدار از وزن حاصل شود كه دريابيم اين محصول شعر و حاصل شناخت اوزان و قصد سخن گفتن به يكى از اين اوزان است .
شنيدم كه غلام يكى از دوستانم كه شكمش آب آورده بود به ديگر غلامان او مىگفت : « اذهبوا الى الطبيب و قولوا قد اكتوى » [ نزد طبيب برويد و بگوييد از تب مىسوزد ] اين كلامى بر وزن فاعلاتن مفاعلن فاعلاتن مفاعلن - مكرّر - منطبق مىشود ، و اين در حالى است كه مىدانيم هرگز به ذهن آن غلام خطور نكرده است كه بيتى از شعر بگويد . نمونههايى از اين قبيل فراوان است و اگر به تتبّع آن در گفتههاى خدمتگزاران و اطرافيان خود بپردازى ، خواهى يافت . « 18 »
جاحظ اين سخن را در ردّ آن ذكر نمىكند كه قريش قرآن را شعر ناميدهاند ، بلكه مخاطب وى كسانى هستند كه برخى از آيات قرآن را استخراج كرده و مدّعى شدهاند كه اين
هامش
( 16 ) اعجاز القرآن ، ص 80 ، 84 .
( 17 ) مسد / 1 : « دستهاى ابو لهب بريده ، و هلاكت بر او باد » .
( 18 ) جاحظ ، البيان و التبيين ، ج 1 ، ص 228 . همكارمان آقاى احمد صقر در پا برگ اعجاز القرآن باقلانى تشابه گفتار وى و جاحظ در اين مسئله را متذكّر شده است .