وجود ندارد ؛ و آوردن همانند با آن و هماوردى با آن در اين عرصه ممكن است و در اين ميان آنچه اعراب را از آوردن همانند باز داشته اين بوده كه به گونهاى از چنين ارادهاى باز داشته شدهاند همچنين بايد بپذيرند كه كلام آنان در بر دارندهء پذيرش اين مطلب است كه در نظم قرآنى ناهمگونى و اشتباه وجود دارد و قرآن از گونههاى متفاوت و انواع مختلفى از كلام كه كلام عرب نيز مشتمل بر آنهاست تشكيل شده و از اين فراتر نمىرود ؛ همچنين اين گونه مدعيان مىبايست نظم بديع قرآن و تأليف شگفت آن را كه همهء تحدّى و هماورد طلبى قرآنى بر محور آن صورت گرفته است بىمقدار و كم ارزش شمرند . چگونه اعراب نمىتوانستهاند به ساختن و پرداختن چند سجع متفاوت بپردازند ، در حالى كه مىدانيم آنان ، بنابر عادت در خطبهها و گفتارهايشان ، خود را بدين ملزم نمىدانستند كه در سجع ، طريقه و وزن واحدى را مراعات كنند ، بلكه پيوسته انواعى گوناگون را جايگزين يكديگر مىكردند ؟ بنابر اين ، كسانى كه چنين سجعهاى متفاوت و ناهمگون را در مورد قرآن مدّعى شدهاند ، در حقيقت تفاوتى ميان دو ساختار كلام [ ساختار قرآن و ساختار كلام بشرى ] نگذاشتهاند . « 5 »
چنين مىنمايد كه باقلانى در خلال استدلال خود بر نفى سجع در قرآن ، تقريبا خود مقدارى از آنچه وى آن را سجع مقبول ناميده است مىپذيرد ، امّا اين مقدار را براى سجع دانستن كلام قرآنى بسنده نمىداند ، چنان كه وجود يك مصراع يا يك و يا دو بيت از شعرى و يا رجزى در خلال كلامى بسنده نمىكند كه آن كلام را شعر بدانيم .
براى ما اين ديدگاه باقلانى قوى و واضح به نظر نمىرسد كه چرا فواصل و سجعها را از لحاظ بلندى و كوتاهى مقاطع به دو گونه تقسيم كرده است .
علاوه بر اين لازم نيست ، چنانچه باقلانى مىگويد ، هر كس كه وقوع سجع در قرآن را مجاز شمرده به نظريّهء معتزله در اعجاز به صرفه ، عقيده داشته باشد ؛ چه معتزله خود نيز وجود سجع در قرآن را به صورتى قاطع نفى كردهاند ؛ على بن عيساى رمانى كه از معتزله است با بيانى قويتر از آنچه اشاعره استدلال كردهاند بر نفى سجع استدلال كرده ، و ميان فواصل قرآنى و سجع به صورتى مشخّص تفاوت گذاشته و اين فواصل را از وجوه اعجاز بلاغى قرآن
هامش
امر ، چنان نيست كه باقلانى در اينجا تصوير و خلاصه كرده است . ر ك : خلاصه نظريه صرفه در فصل گذشته درباره « وجوه اعجاز » .
( 5 ) باقلانى ، اعجاز القرآن ، ص 86 و 100 .