و فروق نحوى در جايى مدّعى مزيّت مىشويم و در جايى ديگر نه ، در كلامى ادّعاى برتريش مىكنيم و در جايى ديگر نه و در يك كلام آن را موجب مزيّت مىدانيم و در هزار كلام ديگر نه . زمانى كه وضعيّت را چنين مىبينند برايشان ايجاد شبهه مىشود و مىگويند : چگونه آنچه درست و شناخته شده است در جايى نادرست و ناشناخته مىشود ؟ و به چه سبب چيزى مىتواند در كلامى موجب مزيّت گردد و در كلامى ديگر مزيّتى را ايجاب نكند در حالى كه حقيقت آن چيز در هر دو كلام يكى است ؟ به عنوان مثال زمانى كه آنان در مواضع بىشمار تنكير را مىبينند ما را در ادّعاى حسن و مزيّت براى تنكير كلمه « حياة » در آيه
« وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ »
« براى شما در قصاص حيات است » ( بقره / 179 ) و در اين مورد كه مىگوييم در اين تنكير بلاغتى شگفت است مورد اتّهام و پرسش قرار مىدهند و آن را يك گمان و يك تخيّل از سوى ما مىپندارند .
ما در چنين جايى آن سان كه توانستيم در خود مسئله نظم - يعنى وادار كردن آنان به پذيرش آن كه بلاغت چيزى جز نظم نيست - شبهه را از ميان برداريم نمىتوانيم دفع شبهه كنيم ؛ زيرا ما در آن مسئله دليلى در اختيار داشتيم كه مىتوانستيم به كمك آن ايشان را به پذيرش صحّت آنچه مىگوييم وادار سازيم ؛ اما در اينجا وضعيّت همانند آنجا نيست و بيمارى نه آنچنان بيمارى آسان و نه بدان گونه است كه چون در صدد درمانش بر آيى راهى را كه در پيش مىگيرى براى همگان سودمند و تلاشى را كه مبذول مىدارى همه جا قرين موفقيت بيابى ؛ زيرا آن ويژگيهايى كه مىبايست به آنان بياموزى و ايشان را از شأن و منزلت آن آگاه سازى امورى خفى و معانيى روحى است كه نمىتوانى شنونده را به آن توجه دهى و براى او آگاهى نسبت به آن پديد آورى مگر اين كه خود براى ادراك آنها آماده و داراى طبيعتى باشد كه پذيراى چنين دركى است و همچنين برخوردار از ذوق و قريحهاى باشد و بدان سبب در درون خود چنين احساسى را بيابد كه اصولا اين وجوه و فروق [ و معانى نحوى ] مىتواند مزيّتى براى كلام پديد آورد ، و مگر اين كه شنونده از كسانى باشد كه چون در كلام بنگرد و در شعر تدبّر كند بتواند ميان جايگاه هر يك از اجزاى اين كلام و شعر را با جايگاه همين اجزاء و عناصر در كلام و شعرى ديگر تفاوت گذارد ؛ و مگر اين كه از كسانى باشد كه چون اين شعر شاعر را برايش بخوانى كه :
لى منك ما للناس كلّهم * نظر و تسليم على الطرق
يعنى : من با تو همان حال دارم كه ديگران دارند و آن كه بر راه نشينم و بنگرم .
و چون اين گفته بحترى را بر او بخوانى كه :