ترس انگيزتر از دريا و شگفتآورتر از شعر است . . .
در عظمت شأن اين نظم همين بس كه پرتوش سر تا سر زمين را در بر گرفته ، نورش از افق تا افق را روشن ساخته ، حكمش همه جهان را به سيطرهء خويش درآورده ، فرمانش در همهء دنيا پذيرفته شده و خيمهء ظلمت كفر را به زير گامهاى خود گرفته است ، پس از آن كه اين خيمه زمانى افراشته ، ستونهايش بر پا ، طنابهايش استوار و همه جا را به زير سايه خود برده بود . . .
اين نظم ، چنانچه خداوند - جلّ ذكره - در قرآن بدين صفتش خوانده ، نور است ، آنجا كه مىفرمايد :
« وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا »
- « و همچنين كلام خود را به فرمان خويش به تو وحى كرديم » ( شورى / 52 ) .
پس اگر خواستى در اين نظم متعالى و در اين تأليف بديع و اين ترتيب سرتاسر عظمت بنگر كه هر كلمهاى از اين آيه تام و هر لفظى بديع و احساس برانگيز است « 19 » .
در اينجا به طور طبيعى انتظار آن خواهيد داشت كه باقلانى پس از اين سخنان به بررسى همان حقيقتى بپردازد كه « به وسيلهء آن به مقصود راه برى ، بر انتظار چيره آيى و اعجاز نظم قرآنى را چنان تصوّر كنى كه خورشيد را » .
امّا به رغم اين انتظار مشاهده مىكنيد كه او ديگر بار به نقل متون مفصّلى از شعر بحترى ، ابو نواس ، ابن الرّومى ، ابن المعتز و ابو فراس و همچنين گزيدههايى از نثر جاحظ و ابن عميد و . . . پرداخته است ؛ تا در پايان همهء آنها بگويد اينها گفتارهايى است [ به رغم فصاحت و بلاغت ، ] مىتواند گفتارهايى ديگر با آنها برابرى و يا معارضه كند ، و اين امر خود دليلى ديگر است بر همان حقيقتى كه چند صد صفحه قبل ذكر شده و آن اين كه :
نه آن - نظم قرآن - را الگويى است تا گام بر جاى گام او نهد و نه پيشوايى كه در پى او رود ، و نه رواست حتّى به صورت اتّفاقى همانندى برايش پديدار شود ، چنان كه گاه يك بيت نادر ، يك كلمهء زيباى تصادفى ، يك مفهوم يگانه و تحيّر انگيز و يك كلام اندك و شگفتآور براى شاعرى اتفاق مىافتد - و البته در همان حال ، قسمتى از كلام و شعر او از رديف آنچه نامأنوس و بيگانه است و بخشى از گفتار او در ذيل آنچه گرفتار عيب و كاستى است جاى مىگيرد - زيرا ، آنچه از آن اوصاف نكو برخوردار و داراى چنان تأثير و جايگاهى باشد تنها در اندكى از اشعار و يا در
هامش
( 19 ) همان ، ص 284 .