دختدى بر فور مىگويد : « هيچ غم مخور و تقرير مرا فرمانبر ، به وقت كار ، لب بر لب او نه ، و به هر دو انگشت بزرگ ، هر دو سوراخ بينىاش بگير ، و به هر دو سبّابه ، هر دو چشم ببند ، و به هر دو خنصر ، سوراخ گوشش نگاهدار ، و غار سياه كس را به مار سرخگير سپار ، و به هر دو گندهكون ، گندهء آن قحبهء گنده ، آكنده كن ، و به نيروى و آهنگ جوانى در سپوز ، اگر يك نفس زنده ماند ، عهده بر من » .
حكايت اوّل منسوب با دختدى در قوّت نفس و كمال تأثير آن ده بنهى بود ، فامّا حكايت دوم ، اگرچه تغيير عبارت را به پارسى مرمّتكى سهل رفت ، بس سرد افتاده است ، تا دانند كه دانيم . و حديث و سخن اين مخنّث ، در آفاق ، فاش و مشهور شد ، بعضى مسخرگان كرمان از نشاط مفاكهه و محاورهء او ، عزيمت زيارت ، مصمّم كردند ، چون به
اصفهان رسيدند ، از بزرگى از جملهء معارف آنجا احضار او را استدعا نمودند جهت سؤالى كه او را در خجلت و انفعال اندازد ، آن بزرگ ، به احضار او پروانه داد ، به وقت ملاقات ، كرمانى مىگويد : « اى يار ! وقتى كه يك گز كرباس كهنه به دو درم فروشند ، كفن ديّوثى را بها چند باشد ؟ » .
دختدى بر فور گفت : « اى مسكين ! تو را تحمّل چندين گرما و سرما و سخت و سست و برهنگى و گرسنگى و مشقّت راه دور و دراز مىبايست كشيد براى حلّ چنين مشكلى ، و حال آنكه در خانه كسى داشتى كه بهتر از من مىداند ، از مادر قحبهء خود بپرسيدى تا كفن پدر ديّوثت به چند خريد » .
كرمانى ، خجل و خاكسار ، و منفعل و شرمسار ، روى به راه مراجعت نهاد ، و بازگشت . و همچنين منسوب است با او كه روزى زير جامه بيرون كرده بود ، ملوّث به پليدى يا خون يا مانند آن چيزى ، او را گفتند : « يا رب كه سرش بريش ور گيرندا ، اين چه رسوايى است ؟ » .
جواب داد - به زبان اصفهانى - : « دفيران برنگ اورنگ بود » ؛ يعنى كاتبان را سياهى بر جامه هنر باشد ؛ چنانكه عرب گويد : إنّ المداد خلوق ثوب الكاتب .
و مخنّثى ديگر بوده است نام او وزه جشمى ، به وقت رنجورى مفارقت ، و هنگام مرض موت ، وصيّت كرد كه بايد كه كفن او از جامههاى فاخر گرانمايه سازند ، مثل جامههاى مقراضى رومى و بهايى بغدادى و عمامهء قصب به زر ، و دبيقى مصرى .
محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى
ص١٤٣