گل ز بلبل طيره شد زان جامه برخود پاره كرد * زان كه اين پرگوى و آن را طاقت گفتاره نيست
كاسهء لاله اگر بشكست بر جاى خود است * زان كه جاى كاسه بازى مغز سنگ خاره نيست
از لب سوسن چو رنگ و بوى شير آيد همى * پس براى چه چو غنچه بسته در گهواره نيست
از درون پيرهن رنگى ندارد حسن گل * زان كه او را مايهء خوبى به جز رخساره نيست
گر جهد بيرون ز سنگ خاره آتشپارهها * لاله جز از سنگ خاره جسته آتش پاره نيست
در ميان سرو و سوسن جام مى پر كن از آنك * مجلس آزادگان را از گرانى چاره نيست
در اين فصل بر اينگونه روزگار به شادكامى و طرب گذرانند تا هنگام موسم خريف كه به انواع فواكه و الوان نعمتهاى گزين و ميوههاى تازه و شيرين رسيده ، مثل سيبهاى گوناگون ، چون سيب آزايش آبدار ، چون سيب بىآسيب زنخدان لعبتان چگل و بتان خجل سرخ و دلكش و به دندان ارباب لطف طبع شيرين و خوشگوار ، فزايندهء قوّت دل ، چون ايمان در دل پرهيزكار ، و شفتالوى تر و تازه به از شفتالوى لب نازنينان دلپرور و جانبخش ، و انواع اعناب حدايق ، چون احداق كواعب اتراب بر عرش عريش بسان حوران قاصرات الطّرف ، گردن ملاحت افراشته ، و تتق سبز مكلّل به درّ و عقيق فروگذاشته ، چنانكه شاعر گويد در وصف آن :
مثال رفرف خضر است فرش سندس برگ * نمونهاى ز جنى الجنّتين دان انگور