او را گفتند : « خاموش ! كفن از جامههاى سپيد پنبهاى يا برد يمنى پسنديده باشد » .
گفت : « معاذ اللّه ! مدّت شصت سال با مخلوق مجالست كنم در حرير و ديبا و قصب و شرب ، و اكنون كه به حضرت پروردگار خالق مىروم ، بىقدر و قيمت روم ؟ » .
و همچنين بعضى معتمدان حكايت كردند كه گفت : روزى از روزها در خدمت شيخ ابو الوفا مهدى معروف به بغدادى با جمعى اصحاب و شاگردان در بعضى شوارع
اصفهان طوافى مىرفت ، ناگاه مخنّثى چند اصفهانى مقابل ما مىآمدند ، و چون به ما نزديك شدند ، يكى از ايشان بادى رها كرد ، آن جماعت ديگر او را گفتند در قهر بادى نمىدانى كه شيخ ابو الوفا مىگذرد ؟ . ايشان را گفت : « خاموش ! او غريب است ، زبان ما نمىداند » .
و همچنين از نوادر زنان حكايت است كه روزى زنى بر بعضى متقدّمان بگذشت به واذار دوم نوروز ، با جمعى عازم بازار جورين به تفرّج ، و اين شخص ، مردى ظريف خوشگوى بود ، و به غايت ، صاحب منظر و لطيف شكل و زيبا و خوب ، زن را شكل و شمائل آن جوان به غايت خوش در نظر آمد ، گفت : « اى جوان ! چيزى به من بخش كه من به بازار مىروم ، هيچ وجه معاملت ندارم » .
آن مرد يك پاى برداشت ، و از آن يكى رها كرد ، زن را گفت : « اين از زير سكّه بستان » .
زن همچنان برقرار برفت ، وقت پسين كه مراجعت كرد ، اين مرد بر مقام ، برقرار ايستاده بود ، زن به دو نزديك مىشود ، و او در زن مىنگرد ، زن نيز پايى برداشت ، و تايى رها كرده در بن ريش او نهاده ، گفت : « در كيسه تنگ ببند كه نقد تو همچون تو قلب كم عيار است ، و رواج ندارد » .
و همچنين شنيدهام كه يكى از محتشمان
اصفهان ، روزى در كوچهاى مىرفت ، زنى بر وى بگذشت در غايت جمال ، و نهايت حسن و كمال ، خوش هيأت شيرين حركات ، خرامان و نازان ، خوبى و زيبايى طلعت و تمايل اعتدال قامت او رشك خيرات حسان ، او را نگران ديدار خود گردانيد ، و از راه جمّاشى در پى او روان شد ، و حال آنكه مادر اين جوان ، مشّاطه و مزيّنهء زنان بود ، همين كه مرد با او تكرمش تجمّش آغاز كرد ، زن بر فور گفت : « نخست ماد را بفرست تا در آرايش و تصنّع من دست حليت و زينت يازد ، بعد از آن
محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 144
مساهمون: مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى
ص١٤٤