در جواب گفت - به زبان اصفهانى - : « تو بشى و آن وى مياذ » ؛ يعنى تو به روى ، و او باز نيايد ، بر سبيل نفرين .
و همچنين وقتى علاء الدّوله فرمان فرمود به بنياد باروى شهر ، و مالى كه خرج عمارت و بنياد باروى ، بدان احتياج داشت ، قسمت كرد ، مردم از آن قسمت گران ، به تنگ آمدند ، و نفير بىطاقتى برآمد ، در راهى ابو الفوارس اتّفاقا به علاء الدّوله رسيد ، گفت : « مگر باغى هوس دارى ساختن ؟ » .
گفت : « چون ؟ » .
گفت : « از براى آنكه شهر را خراب كردى ، و ديوارى گرد آن بنياد مىنهى » .
و همچنين در هنگام غارت بسيار ، و فتنهء پايدار كه در عهد سلطان مسعود واقع شد ، چنانكه تواريخ به ذكر آن ناطق است ، و اينجا ذكر آن نه لايق ، جملگى
اصفهان پناه با مسجد جامع آوردند ، و ابو الفوارس در ميان ايشان بود ، چون درهاى مسجد ، همه سپاهيان ترك و هند و غير آن ، از ساير اصناف لشكريان بگرفتند ، تيغهاى كشيدهء برّان ، و پيكانهاى آبدار چون باران بر فرق ياران ، بىمحابا جمعى را پارهپاره مىكردند ، ابو الفوارس از جملهء آنها بود كه هيچ سلاح و پوشش نداشت ، و در ميان آن ورطه ، گرفتار و ناشناخت ، اميد از جان برداشت ، زخمى چند و جراحاتى بر وى راندند ، بعد از آنكه آتش فتنه فرونشاندند ، و مردم شهر را جمله به أمن و استقامت خواندند ، روزى اتّفاق افتاد كه ابو الفوارس بر در مسجدى نشسته بود ، و مردم بر وى مىگذشتند ، و به نماز مىرفتند ، و او را به نماز دعوت مىكردند ، گفت : « من در همهء عمر خود ، يكبار در آنجا رفتم ، مرا پارهپاره مىكردند ، به چه طمع ديگر در آنجا روم ؟ » .
و همچنين ديوانهاى را عبد اللّه نام ، گفتند : « چرا نماز نمىگذارى » ؟
به زبان اصفهانى گفت : « فده خراب خراج نهو » ؛ يعنى :
و دعني و الصّلاة إذا تدانت * فليس على خراب من خراج
* * *