جمال من بر تو نازد ، و عشق تو سر در وى بازد » .
و از جملهء نوادر مجانين و سخن ديوانگان آنكه ديوانهاى بود از ديه « باطرقان » ، به غايت خوشسخن عجب تقرير ، و او را به خدمت علىّ بن رستم تردّد و آمد شدى بودى ، و به وقت رفتن ، او را هيچ حجابى نبودى ، و هرگز در بر روى او نبستندى ، و عادت او آن بودى كه اوّل در مطبخ بودى ، و طعام سير تناول كردى ، و بعد از آن به خدمت رفتى ، و سخنان گفتى . روزى بر عادت ، در مطبخ رفت ، طعامى ناخوش ، بن ديگ پيش او بنهادند ، گفت :
« اين بخور كه از ديگ خاص است » . او طعام ، تناول كرد ، در مذاقش خوش نيامد .
چون به مجلس درآمد ، ابو على پرسيد : « اى فلان ! طعام خوردى ؟ » .
گفت : « خوردم ، فامّا اگر آش خاص اين است كه من خوردم ، بعد از اين از گوه خوردن ، تجاوز مفرما » .
و همچنين روزى ديوانهاى از ديوانگان در راهى به خدمت ابو الفتح عميد رسيد ، به هر دو دست ، دم اسب او را بگرفت و او را بر جاى بداشت ، بعد از آن گفت : « اى استاد ! عقد نكاحى كه از آن خواهرت با فلان كس تزويج كردى ، منعقد نيست ، و او همچون مادر بر وى حرام است ؛ چرا كه با وجود و حيات پدر ، تو را حكم ولايت ، ثابت نيست » .
و اين ابن عميد در دست او افتاده ، از خجالت نظّارگيان ، بارى سرخ مىگردد ، و بارى زرد ، و چندانكه تملّق و تسلّس به اظهار مىرساند ، خلاص از وى نمىيابد ، چون در دفع آن قال و قيل ، هيچ طريق و سبيل ندانست ، تازيانهاى بر سرش زد ، و سرش بشكست ، ديوانه مىدود ، و جوى خون از سرش بر روى روان و در پاى ريزان ، و مىگويد : « مجادله در فقه كردم با ابن عميد ، سرم بشكست » .
و همچنين ديوانهاى بود نام او ابو الفوارس به غايت نكتهگوى ، به وقت آنكه سلطان محمود بن سبكتكين روى به
اصفهان نهاد ، و علاء الدّوله را انهزام داد ، شيرين سخنى و ملاحت نوادر اين ديوانه ، بر حضرت ، عرضه مىرفت ، و فرمان به احضار او روان شد ، چون زمين خدمت را به لب ادب بوسه داد ، و سر بيچارگى بر زمين بندگى نهاد ، سلطان گفت : « يا ابا الفوارس ! مرا دوستتر مىدارى يا پسر كاكويه - يعنى علاء الدّوله - ؟ » .
محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 145
مساهمون: مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى
ص١٤٥