تخطي إلى المحتوى الرئيسي

محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
نقش‌بندى و دل‌گشايى تو * روح محضى و جان‌فزايى تو نام نقّاش ارچه بر چين است * از تو بر روى آب ، صد چين است پير تقدير را فتوح تويى * چه حديث است روح روح تويى ردّ روح از تو و تو و عين قبول * مايهء صحّتى و خود معلول اى تواناى ناتوان كه تويى * وى جهان و جهان جان كه تويى از تو پرپيچ ، زلف شمشاد است * سوسن از بندگيت آزاد است زر و سيم خزان به بار ز تو * زيب و بازار نوبهار ز تو سرو بر يك قدم به پاى برت * گرچه آزاد دست خواه درت بر درت تيغ بيد و تخت چمن * برق نفاط و رعد مقرعه زن شكل جسمى و رنگ جان دارى * بوى ياران اصفهان دارى از براى خدا ز باغ شرف * بويى و جان من تو را به سلف ور كسى نام او چگونه برم * گر دهد يك نشان به جان بخرم وان حريفان با رفا انصاف * نشناسند خلف را ز خلاف الحق الحق وفاى ايشان پوى * هرچه گويى ز وصف ايشان گوى دعوى هر حريف پيدا مىشد * در گذر زين سخن كه شيدا شد سخن ذات شهر مىگفتى * درّ معنى در آن همى سفتى با سر نوش رو كه اين زهر است * پاىبند به شهر خود شهر است « 1 » اصفهانا در آرزوى توام گشته انده فزاى و شادى كم * عكس شكلت به خواب مىجويم زندرودت در آب مىجويم * ماربينت كه نسخهء ارم است آفتاب اندر او درم درم است * هريك از باغ‌هاش صد بيشه گم شده در ميانش انديشه * سبزه‌زار فلك ز غايت رشك چهره كرده است از ستاره پراشك
هامش
( 1 ) . [ كذا ؟ ] .