نقشبندى و دلگشايى تو * روح محضى و جانفزايى تو
نام نقّاش ارچه بر چين است * از تو بر روى آب ، صد چين است
پير تقدير را فتوح تويى * چه حديث است روح روح تويى
ردّ روح از تو و تو و عين قبول * مايهء صحّتى و خود معلول
اى تواناى ناتوان كه تويى * وى جهان و جهان جان كه تويى
از تو پرپيچ ، زلف شمشاد است * سوسن از بندگيت آزاد است
زر و سيم خزان به بار ز تو * زيب و بازار نوبهار ز تو
سرو بر يك قدم به پاى برت * گرچه آزاد دست خواه درت
بر درت تيغ بيد و تخت چمن * برق نفاط و رعد مقرعه زن
شكل جسمى و رنگ جان دارى * بوى ياران اصفهان دارى
از براى خدا ز باغ شرف * بويى و جان من تو را به سلف
ور كسى نام او چگونه برم * گر دهد يك نشان به جان بخرم
وان حريفان با رفا انصاف * نشناسند خلف را ز خلاف
الحق الحق وفاى ايشان پوى * هرچه گويى ز وصف ايشان گوى
دعوى هر حريف پيدا مىشد * در گذر زين سخن كه شيدا شد
سخن ذات شهر مىگفتى * درّ معنى در آن همى سفتى
با سر نوش رو كه اين زهر است * پاىبند به شهر خود شهر است « 1 » اصفهانا در آرزوى توام
گشته انده فزاى و شادى كم * عكس شكلت به خواب مىجويم
زندرودت در آب مىجويم * ماربينت كه نسخهء ارم است
آفتاب اندر او درم درم است * هريك از باغهاش صد بيشه
گم شده در ميانش انديشه * سبزهزار فلك ز غايت رشك
چهره كرده است از ستاره پراشك
هامش
( 1 ) . [ كذا ؟ ] .