برد گلزار تو ز چرخ كلاه * رفت آب ارم ز آتشگاه
هركه اكنون به باغ كاران است * گو نگهدار جا كه كار آن است
گر دهم شرح ميوه زشت بود * مختصر ميوهء بهشت بود
اى چو سيم مذاب زرّين رود * اصفهان پر نوا شده ز تو رود
گشتهء عين زندگى در جى * في مجاريك كلّ شيء حيّ
اى كه ساكن ز مدّ تو دلها است * زمزمى ، كعبهء وصال كجا است
سه حريفت به طبع بنده شده * ماهى يوشع از تو زنده شده
در لقاى تو داشت خضر برات * آب گشته ز شرم تو است فرات
باشد اندر فزايش تو به سيل * جويبار مجره بر تو طفيل
با وجودت كسى ز شط گويد ؟ * هركه گويد حديث بط گويد
جوى ديده تو را مسيل سزد * اى كه چشماروى تو نيل سزد
* * *
باغ را مشّاطگان بر چرخ زيور بستهاند * شاخ را بر گوش و گردن لؤلؤ تر بستهاند
دختران اختران برقع ز رو بگشودهاند * لعبتان باغ را بر فرق چادر بستهاند
خاك را از لعل و مينا تخت و افسر دادهاند * باد را در جيب و دامن عود و عنبر بستهاند
تخت پوش سبز بر صحن چمن گستردهاند * چار طاق لاله بر ميناى اخضر بستهاند
انجم از روى فلك ره سوى صحرا دادهاند * بر زمين رشك فلك را شكل ديگر بستهاند