قلت هاتيك من مشعشعة * در ده اى جان و زندگانى من
ثمّ أحييت ليلتي معها * باده در دست و دست در گردن
در انجمن بساتين و باغات و چمن حدائق و جنّات كه هريك بهشت را به حقيقت از نزاهت و خوشى ، چشم و چراغ است ، و نه فلك را از رشك شكل آن بر جگر ، ده داغ ، با حريفانى همه همدستان و يكدل و همدم ، و يارانى جانى همراز و محرم ، نازنينانى پاكيزهتر از قطرهء آب ، و آميزندهتر از آب و شراب ، همچون شبنم بر گل و ژاله بر لاله كليد هر بستگى و مرهم همه خستگى ، همه جوانان همپشت روز سلوت ، و همه يكروى و يكسخن شب خلوت ، در لطافت همه چون باد صبا ، و كوهصفت و محكم گاه وفا ، همه در بند دل ، همچون حلقهء زلف عنبرين صنم ، پرهنران سخنآراى ، از آذان جانافزاى ، هريكى عالمى از مردمى و فضل و هنر ، فارغ از نيك و بد گردش چرخ و چنبر ؛ كما قال - رحمه اللّه - :
للّه درّ نواحي أصفهان و ما * تحويه من أوجه غر و من صور
يزرى مطالعها فيها إذا طلعت * على مطالع هذي الشّمس و القمر
و من قدود لبانات تحمّل من * شتى ضروب لبانات الفتى الأشر
فطرفها بابل في السّحر يخدمه * و عرفها كنسيم الورد في السّحر
تسبى القلوب و تستغوي العقول بما * عليه مشتمل الآزرار و الأزر
مسك الشّعور و أوراد الخدود إلى * ن راجس العين و الأصداف بالدّرر
ابلى له العذر في خلع العذار فتى * لم يفت مفتتنا بالخطّ في العذر
و همچنانكه . . . الخجندى فرموده است در صفت آثار ربيع و نسيم اسحار روضات حوالى و نواحى
اصفهان :
اى كه از لطف روح را مانى * از تو در رشك آزر و مانى