و كمال الدّين اسماعيل گفت :
لعل است مى سورى و ساغر كان است * جسم است پياله و شرابش جان است
آن ساغر گلگون كه به مى خندان است * اشگى است كه خون دل در او پنهان است
دائر بر دست ساقيان سيم ساق ، و شاهدانى رشك خيرات حسان ، و خرّد دلپذير چون جان و خرد ، و چون بهشتيان ( جرد مرد مكحلون ، ) همه شيرين و موزون ،
وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ ،
وَ حُورٌ عِينٌ كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ ،
شاهدانى كه بدان معنى اگر دريابند * زاهدان هم به تبرّك ببر اندر گيرند
از غايت غنج چشم هريك از ايشان گر شمّهاى كرشمهء ناز آغازد ، سامرى را ساحرى آموزد ، و پرتو نور آفتاب طلعتش ، مهتاب صفت گل و سمن چمن افروزد ، و در عالم معنى :
گر صورتى چنين به قيامت برآورند * فاسق هزار عذر بگويد گناه را
ساقىاى چون روح حور درخور و شيرين ، و شاهدى چون ماه و خور نازنين سمين و سيمين
بِأَكْوابٍ وَ أَبارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ ،
يدير من كفّه مداما * الذّ من غفلة الرّقيب
كأنّها إذ صفت و رقّت * شكوى حبيب إلى حبيب
و كما :
اقبلت كالهلال أو أحسن * شب تاريك و بادهء روشن
وقفت و المدام في يدها * گفت هستت نشاط مى خوردن