آنكه تمامت مال و منال و ضياع و عقارات به غصب و تعدّى از دست او انتزاع نموده بودند ، در پى ركن الدّوله افتاد ، و مصاحب او روى به رى نهاد تا باشد كه بعضى از آن استخلاص كرده ، استرداد نمايد ، و باقى عمر را به تزجية اليومى بدان مىگذراند ، و همينكه ركن الدّوله پاى ارتحال از منزل در ركاب عزيمت نهادى ، خارجه بر دهانهء راه در تنگناى گذارى به مرصد او پياده گامى مىزدى .
ركن الدّوله از جهت دفع و تفادى تظلّم و تشنيع او و حسم مادّهء خشم و تألّم ، بارها به چشم تجشّم ، تفقّد و مراعات حال او مىنمود ، و ابواب جوايز و مبرّات و احسان و انعام بر وى مىگشود ، و او همچنان از راه ابرام ، دور نمىبود ، و به تعجيل و سعى در پى مطلب و مرام ، زمين و كوه مىپيمود ، روزى ركن الدّوله گفت : « اى پير ! چه چيز تو را در پى ما انداخته است ، و به مسافرت ما محبوس و موقوف گردانيده ، من مقدار يك درم از اسباب و اموال با تو نخواهم داد ، انتظار ، بىفايده و بىحاصل ، و آمدن به باطل را موجب چيست ؟ » .
خارجه به زبان اصفهانى مىگويد : « من خواهم آمدن يا خر مرو يا خر خدا » .
ركن الدّوله اين سخن را فهم نكرد ، و در خاطر داشت ، چون نزول فرمود ، و بعد از آسايش ، مجلس انس و منادمه گرم شد ، ندما در ميان مفاوضات ، آن سخن در مجلس ، استجرار نمودند ، و مغز آن به دماغ ركن الدّوله رسانيدند ، دود خشم و كينه از آتش انفعال او برخاست ، و در سفك خون ، اسباب نذر و عهد بياراست ، خارجه را از اين حال ، اعلام داده ، بر ارتحال داشتند ، و ركن الدّوله را چنان غضوب و حقود بگذاشتند تا پس از روزگارى كه اتّفاق حضور افتاد با پسران ، اوّل روز كه بر نشست ، و در موكب او هر سه پسر در ميان
اصفهان روان ، خارجه بر سر كوچهاى فراپيش آمد ، و قصّهاى در دست ، ركن الدّوله را چون نظر بر وى افتاد ، و آن سخن ياد آورد ، زبان به سفاهت و تزنيه و سبّ او برگشود ، و خدم و حواشى را به دفع و ذبّ او فرمود .
خارجه دگر به زبان اصفهانى گفت : « اليسه تا كى گوا تجاء ؟ نى مردى پيرى ؟ » ؛ يعنى اى احمق ! تا چند ژاژخايى ؟ نه مردى پيرى ؟ » .
ركن الدّوله سر شرم و خجالت ، در پيش خشم فروخوردن انداخت ، و كرم و عجالت
محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 119
مساهمون: مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى
ص١١٩