حجّاج يوسف عزيمت كرده بود ، و ايشان را بر درگاه ، مجلسى خاص بود كه در آن ، به مفاخرت و مطايبت مشغول بودندى ، و بهرام چيشنس رازى « 1 » با ايشان دوستى مىنمود ، و مجالست مىورزيد ، پيوسته به تفضيل
اصفهان بر ساير بلدان ، و ذكر صحّت تربت و نزاهت صحراها ، و تندرستى و طيب آب و هوا ، و كثرت خلق آن ، و قرب و قدر ايشان به خدمت ملوك روى زمين مشغول ، و رطب اللّسان مىبود ، تا روزى از مردى اصفهانى برنجيد ، به سبب مذمّتى يا نقصى كه در باب رى و رازيان با او نسبت كرده ، به گوش او رسانيده بودند ، بهرام چيشنس از آن روز ، حال بر خود معكوس و مقلوب گردانيد ، و محمدت و تفضيل
اصفهان و اهل آن ، به مذمّت و تنقيص ، بدل كرد ، و پيوسته به افشاى معايب و قبايح ايشان مشغول مىبود و شبانه ، حاضر ، او را مىگويد : « خاموش باش و به عافيت بنشين ؛ چرا كه سخن بزرگ نوشروان است كه : « السّكوت أفضل مروّة الرّجال ما لم يكن من العيّ » .
بهرام چيشنس گفت : « از همهء
اصفهان مرد فيرشان بيرون آمد كه نسبت تو با او مىرود » .
شبانه گفت : « فيرشان اگرچه پدر من بود ، امّا به هزار و يك شرف و فضيلت كمترين اصفهانى نرسد ، و ما از ملوك گذشته و روزگار ديرينه نشنيدهايم كه هرگز هيچ كس را بر اصفهانيان تفضيل دادهاند ، يا از ايشان مستغنى بوده ؛ بلكه تمامت به مدد نمودن و اعانت ايشان - غالبا - محتاج بودهاند ، و هميشه شغل سپاهسالارى و پهلوانى و مرزبانى و غير آن ، از صفات بسالت و جلادت و دلاورى بديشان موسوم بوده ، و اعتماد ملوك و پادشاهان بر ايشان قرار گرفته ، و هرگز هيچ فخر و فضيلتى و شرف و شهرتى ، رى و اهل آن را نه ديديم ، و نه ، شنيديم ؛ مگر آنچه از رسّ استقامه و بهرام شوبين بعضى ياد كردهاند ، و حال آنكه كمترين اصفهانيان ، سهمناكتر از ايشان هر دو دست بر دىها نموده است ، و شرف يك رستا - بلكه يك ديه
اصفهان - بر فخر همهء رى و رازيان ، راجح آيد » .
بعد از آن ، چندين مردان و پهلوانان ، و هنرمندان و فاضلان
اصفهان ، و مقامات و مراتب و روز و روزگار ايشان برشمرد كه ذكر آن بدين موضع ، به ملالت مىانجاميد .
هامش
( 1 ) . در اصل نسخه ، به همين شكل است .