معاشرت و لطف مطايبت ايشان ، بىمعنى و دفعى استمتاع مىكنم ، و چون مست شوم ، بر بارگيرى از بارگيرهاى نوبت سوار شده ، متوجّه خانهء خود گردم » .
چهارم بدبخت دون همّت كه آيت و رابعهم . . . گوييا در شأن او آمده ، كاهلوار مىگويد :
« اگر شهنشاه شما را به آرزوها كه شرح داده شد ، عاطفت نجاح ارزانى فرمايد ، و هريك به منتهاى مأمول برساند ، من درخواه كنم تا مرا صد چون بزند ، و از شهر بيرون كند » ، و بيچارهء مدبّر ، غافل از آنكه « إنّ البلاء موكّل بالمنطق » .
شهنشاه چون استراق سمع به جاى آورد ، و احاديث ايشان را استيعاب اصل و فرع كرد ، انصراف نموده ، به مجلس ، آسوده بنشست . روز ديگر در مسند دولت ، تكيه بر بالش اقبال زده ، استدعاى حضور ايشان يكيك فرمود ، و از متمنّى و مراد ايشان - چنانچه استماع رفته بود - ، سؤال فرمود تا به مبتغى و مقصود هريك ، انعام اسعاف و احسان ارزان داشته آيد . چون نوبت سؤال ، بدان سفلهء خسيس رسيد ، احساس قول بد خود كرد ، و بر خود بترسيد ، و از اعادت مقالت و تكرار حكايت ، امتناع نمود ، به تهديد و تشديد ، تمامت گفتههاى خود باز راند .
مؤيّد الدّوله فرمود : « از چوب خوردن معفوّ باشد ، هزار درم بدهيد ، و از حوالى شهر دور گردانيد ؛ چرا كه بدگمانى به ما انديشد » .
و همچنين چند بار در وقت چاشتگاه ديدهاند كه مؤيّد الدّوله به بام قصر برآمدى ، و بر كتّاب ديوان محرّران و شاگردان آن متطلّع شدى ، و گفتى : « اين بيچارگان را به خانهء خود فرستيد تا بياسايند ؛ چه ، خدمت تمام به تقديم مىرسانند ، و تأكيد حرمت را به جاى مىآرند ، و انفراد به رفاهيّت و آسودگى ، پيش ما پسند نيست » .
خوانندهء اين حكايات هر دو سه منقول از ركن الدّوله « 1 » و منسوب با او بايد كه در نفس هاجس نگرداند ، و در خاطر نيارد كه اين سخنان ، هيچ به
اصفهان تعلّق ندارد ، و از معنى مزيّت مرتبهء او خالى ، چه اگرچه جايى خدش است ، فامّا حكايت صاحب كافى كه در پى
هامش
( 1 ) . در اصل نسخه چنين است ، در صورتى كه تمام حكايات مربوط به ركن الدّوله نيست .