گفت : « بلى » .
پيرزن گفت : « چون ما را هر دو در حيزى مخلوق كه ناگزير است ، و البتّه بدان محتاج از جهت سدّ رمق و عقد روح ، طريق مساوات ، مسلوك داشتهاند ، و فضل رجحان و مزيّت ، هيچ يك بر ديگرى ننهاده ، و تو را به قدر حاجت و زيادت نيز به اضعاف مضاعف از دنيا حظّ انتفاع هرچه تمامتر ، چه حاجت آزار بيچارگان ، و ستم بر مسكينان ، و قصد خان و جان ايشان ، و مع ذلك حال آن است كه هيچ كس قصد اين شهر نكرد به ظلم ؛ الّا كه روزگار ، دمار از زندگانى او بر آورد » .
پس قصّهء گودرز و اهل
اصفهان و لشكر نمرود ، و تمامت حكايات مذكوره ، بر وى فروخواند ، ملك در حال ، ارتحال گزيده ، مراجعت نمود .
در حكايات آوردهاند كه اوّل خارجى كه در كوه پيدا شد ، خربان بن عيسى بود ، برادر ابودلف ، و او جوانى بود دلاور و زورمند ، فراخسينه ، چون با كوه نشست ، هنوز بيست سالگى نرسيده بود ، و عارض او از لباس ريش ، برهنه و عارى ، در كوه ، متمكّن بنشست ، و هر حملى كه از
اصفهان مىآوردند ، مىستد ، مدّت سه سال ، راه طعام و خواربار ببست ، اهل
اصفهان ، پناه با دعا دادند ، تا سبب هلاك او آن شد كه هارون الرّشيد ، كنيزكى را از آن خود كه او را دوست مىداشت ، به مال و حمل
اصفهان ، وعدهء بخشش داد ، كنيزك گفت : « يا امير ! وجوهى نقدتر و رايجتر از اين بايد ؛ چرا كه خربان بن عيسى بر مال
اصفهان مستولى شده ، يك درم به هيچ آفريده نمىدهد » .
هارون روى به هم برآورده ، گره در ابروى انداخت ، و يحيى بن خالد برمكى را كه وزير حضرت رشيدى بود ، دعوت كرد ، و سوگند خورد كه اگر خربان ، يا سرش را حاضر نكند ، يحيى را در مقام عقوبت بداشته ، سر از تن بردارد .
يحيى ترسان و لرزان بيرون آمد ، و منادى فرمود ، و لشكرى تمام ، ساز داد ، و اقطع را بدين مهم ، مصاحب چهار هزار سوار ، روانه كرد . اقطع بر بىراه ، راه مىسپرد ، ترس از آنكه خربان را حال ، معلوم نگردد ، و راه گريز گيرد ، ناگاه بر غفلت ، بر سر خربان تاخت . خربان تنها بيرون رفت ، اقطع ، لشكر را آواز داد كه سوار را بگذاريد ، و قصد مركب كنيد . مركب را
محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 114
مساهمون: مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى
ص١١٤