رعيّتنواز بود ، فامّا در آخر عمر ، اسائت و تعدّى را با ايشان پيشه كرد ، و پوست و گوشت ايشان مىخورد و احمولهء وروگردى را به حضرت خلافت معتضدى فرستاد جهت اقطاع بقاع
اصفهان ، و ضمانى كوه زر ، احموله به وقت مراجعت به
اصفهان نارسيده ، آفتاب دولت آل عجل ، به مغرب فنا فرو شد ، احمد بن عبد العزيز در
اصفهان نماند ، و احموله در راه ، در دست ملك الموت ، گرفتار بماند .
و يعقوب بن ليث در وقت انهزام و گريختن از مواقعهء احمد بن عبد العزيز از اهل
اصفهان به غايت رنجيده بود ، و غضب و كينه و قهر ايشان در دل داشتى ، و پيوسته بر وعيد و بيم ، تخم خشم و كينه ، در صحراى سينه مىكاشتى . چون عزيمت
اصفهان كرد ، خبر آمدن او به اصفهانيان رسانيدند ، تمامت از مجالس و مهاجد ، پناه گرفتند به مصلّى و مساجد ، و از سر صدق دل و روى صفا ، در دست به دعا برداشتن ، پاى مثابرت استوار كردند ، از تأثير دعا و آه سحر ايشان ، يعقوب به مرگ ناگهانى از مركب آمال و امانى پياده گشت .
و ابو ليلى بن الحارث بن عبد العزيز در وقت آنكه خروج كردن بر سلطان ساز داد ، و با نوشرى ، محاربت آغاز نهاد ، از فساد دماغ و تصوّر باطل ، ضياع
اصفهان ، و مال و خراج آن ، بر جماعت و طايفهء خود ، قسمت كرد ، و خانههاى ايشان را بر ايشان بخش داد ، بعد از وقوف ايشان بر اين حال ، به دل و زبان يكى شده ، به حضرت ملك متعال ، به تضرّع و ابتهال دفع آن حال ، و خلاص از آن و بال ، به دعا استدعا نمودند .
چون نوشرى روى اقبال به مقاتلهء ابو ليلى نهاد ، ابو ليلى او را استقبال نمود ، چون هر دو در برابر يكديگر ، موازى و محاذى بايستادند ، و هر دو صف ، ترتيب دادند ، ابو ليلى تيغ در دست ، مركب برانگيخت ، و شمشير كشيده ، برآهيخت ، مركبش از راه صواب ، خطا كرد ، و او را بينداخت ، و تيغ در رگ گردنش نشست ، و جان درباخت .
و محمّد بن حسنويهء رازى چون والى شد بر آنجا ، و اهالى آنجا را به تكليف زيادتى خراج و مؤونات ، الزام نمود ، و ابواب تعدّى و جور بر ايشان بگشود ، و طريق اعتساف و رحمت رسانيدن مىسپرد ، به اندك روزگار ، او نيز بمرد .
و مسمعى به وقتى كه متوجّه بغداد گشت ، و در خاطر طلب مقاطعهء
اصفهان ، مدّتى آنجا
محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 112
مساهمون: مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى
ص١١٢