اقامت كرد ، چون كار مقاطعه تمام پرداخت ، اجل نيز كار بساخت .
لشكرى ، رييس ديلمان ، در سال سى صد و نوزده با غلبهء لشكريان ، روى به قصد
اصفهان نهاد ، و ايشان را به قسمت اموال و ضياعات ، و اباحت اطفال و عورات ، اميدهاى بسيار و وعدهء بىشمار مىداد ، اصفهانيان بر تمسّك به عروة الوثقاى دعا آغاز نمودند ، و زبان به زارى و خشوع برگشودند ، چون به جانب قلعهء ماربين رسيد ، احمد بن كيغلغ بيرون آمد ، و او را به قتل آورده ، سرش به شهر روانه كرد ،
جاء اللّعين اللّشكري بعصبة * مخذولة مثل الدّبا متبدّدا
فرموا به سهم كيغلغىّ صائب * ما زال ينفذ في الطغاة مسدّدا
فتواكلوا و تخاذلوا و تقطروا * جرحي و قتلي في الفيا في همدا
لو لا الأمير و حفظه لبلادنا * كنّا عناة او وحوشا ابدا
و لمّا رأيت بأصفهان و قطرها * زرعا و لا ضرعا و لا مستوقدا
فرّ الكماة و ذبّ عنّا وحده * و اللّيث يحمى خيسه متفرّدا
و روايت است از خالد بن سمير كه گفت : ملكى از ملوك ، قصد
اصفهان كرد ، و روزگارى بدى با ايشان در دل داشت ، و البتّه مىخواست تا ايشان را ضررى و عذابى رساند ، چنانكه از آن ترس و بيم ، ميان گريز به كمر فرار ، محكم ببستند ، و همه به گريزگاهى پنهان بنشستند .
پيرزنى ايشان را گفت : « اگر چنانكه من اين بلاى ترسناك از شما دفع كنم ، و شما را از اين ورطهء خطرناك ، خلاص دهم ، بىدرد سرى و رنج پايى ، مرا بر شما چه مايه حق ثابت شود ؟ » .
تمامت ، به دل ، آنچه او خواهد بذل را ، اعتراف نمودند ، پيرزن توكّل بر حضرت دافع البلاء كرده ، متوجّه درگاه ملك گشت ، و گفت : « اى ملك ! تو از مأكول و مشروب و ملبوس ، همان جنس مىخورى و مىپوشى كه من مىخورم و مىپوشم ، اگرچه از آن تو پارهاى لذيذ و نرمتر باشد » .