تخطي إلى المحتوى الرئيسي

محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
نمرود لعين بود ، وقتى كه لشكرى به انبوه‌گران ، به عدد ريگ در بيابان ، بدان طرف راند ، و رخصت داد در قلع زرع ، و طمس و طمّ چشمه‌ها و كاريزها ، و قتل مردان و غارت ، و بردهء پردگيان ، و تاراج به هرچه دست‌رس بود ، از دواب و بهائم و گله و رمه ، و فساد كلّى و استيصال اصلى ، چون اهل اصفهان را از آن‌حال خبر شد ، و بر اين حادثه در راه اطّلاع يافتند ، تمامت در مصلّى جمع آمدند ، و خرد و بزرگ و پير و جوان ، و اطفال و عورات و بيماران و رنجوران ، و خداوندان آفات و عاهات و معلول و مزمن و بهائم و نتايج ، و شيرخوارگان انسانى و بهائمى را از مادر جدا كردند ، و هفت شبانروز به تضرّع و زارى و گريه و خوارى در حضرت بىچون آفريدگار نگاه دارنده ، به ناله و فريادى دل‌سوز ، دست به دعا برداشته ، تا لشكر به « يزدخواست » نزول كرد ، پيش‌تر جاسوسى براى تعرّف حال و وقوف خبر مردم به اصفهان آمد ، چون خلق را بر آن حالت ديد ، قهر پروردگارى ترسى در دل او انداخت ، و وهمى بر او غالب گشت ، چون مراجعت نمود تا ايشان را تهديد و انذار و تخويف و تحذير نمايد ، از آن جرأت به قدرت كن فيكون ، تمامت لشكر را در زير برفى گران يافت مرده ، و در آن منزل ، به غير از جاسوس ، هيچ آفريده زنده نماند . بعد از آن در آن موضع ، ديهى بنا كردند ، و « يزدخواست » نام نهادند ؛ يعنى خدا هلاك ايشان خواست . و هم‌چنين در وقتى كه ابو جعفر منصور بر آن ولايت ، دست ولايت يافت ، و تمكّن در تملك آن‌جا پيدا كرد ، روزى از ناخشنودى عاملان يا تقصيرى و بدخدمتى كه صادر شد از اهالى آن خشم گرفت ، و گفت : « كسى را بدان‌جا فرستم كه به تدمير بوار ، آن را خراب و هلاك گرداند » ، و بر اين معنى ، تأكيد يمين را به تصميم عزيمت پيوست . وهجون مولى حاضر بود ، گفت : « اى امير ! زنهار از اين جرأت ، و پرهيز از اين دليرى » . پس قصّهء نمرود و حال لشكر بر وى عرض كرد ، منصور از آن باز آمد ، و نامه روان كرد به طرف عامل ، مشتمل بر اصناف اشفاق و مشحون به انواع استمالت و عواطف رفاهيّت و احسان با ايشان . و احمد بن عبد العزيز در اوّل كار ، به غايت پسنديده‌سيرت و خوب‌خصال و كارساز و
محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 111 | مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى / حسين بن محمد آوى