ابراهيم خليل - عليه السّلام - را از منجنيق اغواء و كفر ، به آتش انداخته ، احراق كند ، در اطراف ممالك ، منادى روانه كرده ، به جمع هيمه ، و نقل به موضعى معهود ، جملهء ممالك ، امر او را گردن نهاده ، مطاوعت نمودند ؛ الّا اصفهانيان ، از آنگاه باز ايشان را گفتند : اسفاهان ؛ يعنى لشكر خداى .
و از جملهء اخبارى كه تفضيل آن و اهل بر امصار خافقين و ديار مشرقين مىنهد ، روايت است از اسامة بن زيد ، از سعيد بن مسيّب كه گفت : « اگر من قريشى نبودمى ، از خدا خواستمى كه از ابناى پارس مىبودم از اهل
اصفهان » .
و ابو حاتم سيستانى روايت كرد كه : «
اصفهان ، ناف عراق است » .
و روايت است از محمّد بن عبدوس فقيه كه او گفت : عيسى بن حماد بن رغبه مرا گفت :
« من شنيدهام ، و به من رسانيدهاند اى اهل
اصفهان ! كه دشت شما همه زعفران است ، و كوه ، همه انگبين ، و شما را در هر سرايى چشمهء آب شيرين خوشگوار ، همچنين است ؟ » .
من گفتم : « شهر ما بدين صفت است كه گفتى » .
عيسى گفت : « من اين سخن قبول نكنم ؛ چرا كه اينچنين بهشتى است بعينه » .
و در وقتى كه عمر بن الخطّاب با هرمزان مشورت كرد در باب
اصفهان و پارس و آذربايگان ، هرمزان گفت : « يا امير المؤمنين !
اصفهان سر است ، و پارس و آذربايگان هر دو بال » .
و حجّاج بن يوسف را كاتبى بود مجوسى اصفهانى در وقتى كه توليّت امور
اصفهان به خويشاوند اين كاتب وهزاد بن يزداد الانبارى تفويض كرده بود ، و به سبب تطاولى كه از او صادر شده بود ، رنجيده ، مكتوب بر اين صورت بر وى نوشت :
« أمّا بعد ، فإنّي استعملتك على أصفهان أوسع الأرض رقعة و عملا ، و أكثرها خراجا ، و ازكاها أرضا ، حشيشها الزّعفران و الورد ، و جبلها الفضّة و الكحل ، و أشجارها الجوز و اللّوز و الجلوز و ما أشبها و التّين و الزّيتون و الكروم الكريمة و الفواكه العذبة ، طيورها عوامل العسل ، و مائها الفرات ، و خيلها الماذيانات الجياد ، أنظف بلاد اللّه طعاما ، و ألطفها شرابا ، و أصحّها ترابا ، و
محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى
ص١٠٩