خليفه الحاح نمودى « 1 » . [ و در طبع خزيمه هيچ احتمال نبودى و حلم كار نفرمودى ] « 2 » . يك روز « 3 » خزيمه به حادثهاى كه در مملكت افتاده بود متفكر [ و متقسّم ] خاطر « 4 » بود و هم در آن روز حامد او را بسيار ابرام داده « 5 » بود و لجاج نموده « 6 » و ملول كرده « 7 » . ناگاه حامد درآمد و آغاز كرد كه با او سخن « 8 » گويد . خزيمه بانگى سهمناك بر او زد و بفرمود تا به عنف او را « 9 » از سراى « 10 » بيرون كردند و مرا آواز داد و سوگندان « 11 » غلاظ و شداد « 12 » ( بر زبان راند ) « 13 » كه اگر بعد از اين ، اين مرد را در سراى خويش بينم يا در موضعى ديگر چشم من بر وى « 14 » افتد بفرمايم تا گردنش بزنند ( يا سرش از تن بركنند ) « 15 » . او را « 16 » از اين سوگند « 17 » خبر كن تا بعد از اين در خون خود سعى نكند . و خزيمه را عادت « 18 » بودى كه چون وعدهاى دادى يا وعيدى فرمودى « 19 » البته بدان وفا نمودى . من در حال حجّاب و حرّاس « 20 » و دربانان را « 21 » بخواندم و به مبالغتى « 22 » هرچه تمامتر اين سخن با ايشان تقرير كردم و در تهديد « 23 » به اقصى الغاية ( و الامكان ) « 24 » بكوشيدم ، كه اگر چشم امير بر وى افتد خون شما و از آن او هدر خواهد بود . و چون بيرون رفتم آن مرد را بر
هامش
( 1 ) - مجا : آرام كردى و الحاح نمودى . ت و چاپى : نيز ابرام كردى و الحاح نمودى
( 2 ) - از ت و چاپى افزوده شد . مجا : ( . . . كار فرمودى )
( 3 ) - ت : ندارد
( 4 ) - مجا : متفكر و منقسم خاطر . ( اساس متفكر خاطر )
( 5 ) - مجا : نموده
( 6 ) - مجا : كرده
( 7 ) - مجا ، ت : گردانيده
( 8 ) - اساس : سخنى
( 9 ) - مجا : تا او را به عنف
( 10 ) - مجا ، ت : سرا
( 11 ) - مجا : سوگند
( 12 ) - ت : شداد و غلاظ
( 13 ) - مجا : ياد كرد
( 14 ) - ت : برو
( 15 ) - مجا ، ت : ندارد
( 16 ) - مجا : برو و او را
( 17 ) - ت : سخن
( 18 ) - مجا : عادتى
( 19 ) - مجا : نمودى
( 20 ) - مجا : ندارد
( 21 ) - ت و چاپى : و چاوشانرا
( 22 ) - مجا : و مبالغه
( 23 ) - مجا : و در تحذير و تهديد . چاپى : و در تحديد و تهديد
( 24 ) - مجا : ندارد