و مقصود من چيست ؟ گفتم : برادرم چند فرمود است ( كه به من رسانى « 1 » ) « 2 » ؟
گفت : برادرت كيست ؟ گفتم : ابو يعقوب الازرق الانبارى الكاتب كه به مصر مقيم است . گفت : و اللّه كه من اين نام هرگز « 3 » نشنيدهام « 4 » ( و اين « 5 » مرد را در عمر خود نديده « 6 » ) « 7 » . من از اين « 8 » ( سخن در تعجب بماندم ) « 9 » و از آن مرد « 10 » عذر خواستم و « 11 » گفتم « 12 » : ( اى فلان ) « 13 » من گمان بردم كه اين لطف كه با من نمودى و اين احسان كه در حق من فرمودى سبب محبت و معرفتى « 14 » بود كه با برادرم « 15 » داشتى و الا من چندين انبساط ننمودمى ( و گستاخى « 16 » نكردمى ) ؛ « 17 » اكنون تقرير فرماى كه بى مقدمهء معرفتى و سابقهء وسيلتى موجب چندين اكرام و انعام و تعظيم ( و احترام ) « 18 » كه در حق من به جاى « 19 » آوردى ( چه بود ) « 20 » ؟
گفت : سبب اين ( خدمت كه بدان قيام نمودم ) « 21 » وسيلتى است مؤكدتر « 22 » و مستحكمتر از معرفت و محبت « 23 » برادرت « 24 » و سزاوار است كه بدان « 25 » استظهار صد چندين انبساط فرمايى « 26 » . گفتم : آن « 27 » وسيلت كدام است ؟
گفت : چون خبر قطع قافله [ اى ] كه تو در روى بودى به دمشق رسيد با كثرت خلايق كه در دمشقاند كم كسى بود كه « 28 » غمگين « 29 » و مصيبت زده نگشت
هامش
( 1 ) - جز م و چاپى : رسان
( 2 ) مجا : ندارد
( 3 ) - مجا : هرگز اين نام
( 4 ) - مجا : نشنودهام و نديدهام
( 5 ) - ت : آن
( 6 ) - ت ، م : نديدهام
( 7 ) - مجا : ندارد
( 8 ) - مجا : آن
( 9 ) - مجا : عجب ماندم
( 10 ) - مجا : و ازو
( 11 ) - ت : ندارد
( 12 ) - ت : گفتم گفتم
( 13 ) - مجا : ندارد
( 14 ) - مجا و ت : معرفت و محبتى
( 15 ) - مجا : برادر من
( 16 ) - ت : بستاخى
( 17 ) - مجا : ندارد
( 18 ) - ت : چيست
( 19 ) - ت : به جا
( 20 ) - ت : ندارد
( 21 ) - مجا : ندارد
( 22 ) - ت ، م و چاپى : هزار بار مؤكدتر
( 23 ) - مجا : ندارد
( 24 ) - مجا :
برادرش كه فرمودى
( 25 ) - ت : بدين
( 26 ) - مجا : نمائى
( 27 ) - مجا : اين
( 28 ) - ت : كه او
( 29 ) - مجا ، ت ، م و چاپى : اندوهمند