اينجاام . به نزديك « 1 » من آمد و گفت : ابو محمد بن الازرق الانبارى تويى ؟
گفتم : آرى . زمام شتر « 2 » من « 3 » گرفت « 4 » و اعرابى را « 5 » فرا پى من داشت تا به شهر در رفتيم ، « 6 » و ما را در « 7 » سراى معمور و آراسته فرود آورد كه منبى بود از غزارت « 8 » نعمت و فرط مروت ، و شكّ نكردم « 9 » [ كه او دوستى از دوستان برادر من است ، ما را به حمام فرستاد و خلعتى لطيف در من پوشانيد و كودك و مادرش را همچنان ، و آن شب و ] « 10 » آن روز را در خفض عيش و رفاهيتى « 11 » تمام « 12 » بگذرانيدم « 13 » و نه او از حال من پرسيد و نه من از حال او . چون روز سوم بود گفت : اين اعرابى از كجاست ؟ من مصدوقهء حال با او بگفتم و آنچه اعرابى را منتقل شده بودم . گفت : چند مىبايد ؟ چندانكه « 14 » گفتم بياوريد و اعرابى را بهاى شتر « 15 » بدادم و « 16 » ( بر آن جمله كه ) « 17 » وعده ( كرده بودم ) « 18 » شتران را « 19 » به دو بخشيدم و « 20 » اعرابى به خشنودى برفت . پس آن مرد از من پرسيد كه عزم كجا دارى اكنون و نفقه چند خواهد بايست « 21 » ( ؟ ) من در شك افتادم و گفتم : اگر از آن جمله بودى ، كه برادرم به دو « 22 » نوشته بودى به تفقد « 23 » من ، دانستى كه مقصد من كجاست
هامش
( 1 ) - مجا : به نزد
( 2 ) - ت : اشتر
( 3 ) - مجا : ندارد
( 4 ) - مجا : بگرفت
( 5 ) - ت : ندارد
( 6 ) - ت : در رفتم
( 7 ) - مجا :
به
( 8 ) - اساس : عبارت
( 9 ) - اساس : و شكر بكردم
( 10 ) - اساس عبارت ميان دو قلاب را ندارد ( از ساير نسخ افزوده شد . متن عربى هم دارد )
( 11 ) - ت : رفاهيت
( 12 ) - ت : ندارد
( 13 ) - بگذارديم
( 14 ) - ت : چندان
( 15 ) - مجا : اشتر . ت ، م : اشتران
( 16 ) - ت : و من
( 17 ) - مجا : ندارد
( 18 ) - مجا : ندارد
( 19 ) - ت : اشتران
( 20 ) - مجا : و گفتم تا زاد راست كرد و . ت : گفتم تا زاد او رسات كرد و . م : و بگفتم تا زاد او راست كرد
( 21 ) - مجا : چند در بايست است . ت و چاپى : چندمى بايد .
م : چند مىخواهى .
( 22 ) - مجا : ندارد
( 23 ) - م : متفقد