[ الفارسيه ] : « 1 »
نيكويى كن اگر ترا امروز * هست بر زيردست خود دستى
نبود پايدار دست به كس * گرچه دهرت نشاند بر دستى
با فرودست اگر سگالى بد * بد سگالت شود زبر دستى
به بلندى جاه « 2 » غره مشو * كه بود هر فراز را پستى « 3 »
هست مست غرور و سغبهء جاه * ( مىدهندت ) « 4 » خمار هر مستى
چه « 5 » كنى هست و نيست هست خداست « 6 » * كه جز او نيست جاودان هستى
زود خالى شود ز صيدت دام * ورچه پنجه زنى به هر شستى
خوش بدى ناى و چنگ و حسب امل * گر ز چنگ اجل كسى جستى « 7 »
ور نبودى حساب روز جزا * هر كه رستى چو داد جان رستى ( ؟ )
هامش
( 1 ) - از ت افزوده شد
( 2 ) - مجا : به بلندى و جاه
( 3 ) - مجا :
دستى
( 4 ) - ت : زود بيند
( 5 ) - اساس و مجا : چو .
( 6 ) - اساس :
خدات . مجا : خداء
( 7 ) - جزت : رستى