و عقد و قبض و بسط و امر و نهى و رفع و خفض بندگان خود به دست ارادت و قبضهء مشيّت او باز داد بايد كه از كار رعايا و زيردستان غافل نباشد و ضعفا و بيچارگان را به استيلاى ظلمه و فسقه مبتلا نگرداند و تا از كسى امارت خير و عدل مشاهده نكند امارت و ايالت نفرمايد ، و به هر وقت از حال محبوسان و زندانيان به نفس خود « 1 » بحث و تفتيش تمام به جاى آرد تا به غرض ديگران او « 2 » عرض « 3 » سهام سخط آفريدگار - جلت كلمته و علت قدرته - نگردد « 4 » و از سهام كرامت كه عادلان را موعود « 5 » است محروم نماند چنان كه معتمد را « 6 » [ از « 7 » ] خيانت « 8 » معتمدان به تعريك و تنبيه احتياج افتاد نيفتد « 9 » . و در اين معنى « 10 » مىگويم :
[ العربيه ] « 11 »
ايا من تولى الفاسقين امارة * تبيع به دنيا غيرك الدين فانتبه
كفاك خسارا ان ترى الغير نافعا * بما هو تبغى « 12 » و المؤاخذ انت به
[ الفارسيه ] « 13 » :
غافل مشو اى شه ز رعيت نفسى * كس را به ستم رها مكن دسترسى
هامش
( 1 ) - ت : خويش
( 2 ) - اساس و مجا : از
( 3 ) - م : غرض
( 4 ) - مجا : بگردد
( 5 ) - ت : معود
( 6 ) - اساس و مجا : معتمدان .
م : معتضد
( 7 ) - اساس : ندارد
( 8 ) - مجا : جنايت
( 9 ) - ت : ندارد
( 10 ) - مجا ، ت : باب
( 11 ) - اساس : ندارد
( 12 ) - جز مجا : تبغى
( 13 ) - اساس : ندارد ، م : بيت