و توكل بر فضل بارى عزّ اسمه - كردم . و استر مىرفت تا به كنار جسر رسيد و از جسر بگذشت « 1 » و به سوى دست راست به جانب سراى مأمون رسيد ، و من ميل او را به يمين كه « 2 » سبب حصول بسيار باشد « 3 » حمل كردم ( ؟ ) و مقصد مأمون را مأمن خود دانستم . چون به نزديك سراى « 4 » مأمون « 5 » رسيدم « 6 » شب هنوز چون روز من تاريك بود و طلوع فجر « 7 » چون فرج من نزديك ، سوارى ديدم كه بر من بگذشت تيز « 8 » در من ( نگاه « 9 » كرد ) « 10 » و بازگشت و گفت : تو ابو حسّان « 11 » زيادى « 12 » نيستى ؟ گفتم : بلى . گفت : مرا به تو فرستادهاند .
گفتم : كه فرستاده است و چه مىخواهى ؟ گفت امير حسن « 13 » سهل « 14 » . با خود گفتم : امير « 15 » از من چه مىخواهد و با او گفتم : اينك من « 16 » بر امير « 17 » مىروم « 18 » . چون « 19 » به در سراى رسيد در رفت و مرا دستورى خواست . چون در رفتم حسن بن سهل گفت : يا باحسان « 20 » ( خبر تو چيست و ) « 21 » حال تو چگونه است ( و پاى از ما به چه سبب بازگرفتهاى ؟ ) « 22 » خواستم كه تخلف و تقاعد را اعتذارى نمايم . گفت دست از من بدار و راست بگوى « 23 » تا ترا چه « 24 » افتاده است و به چه حادثه گرفتار شدهاى « 25 » كه من ترا خوابهاى شوريده و پريشان ديدم « 26 » . من « 27 » آغاز كردم « 28 » و قصه « 29 » از اول تا آخر با او شرح
هامش
( 1 ) - م : بگذشتم
( 2 ) - مجا : ندارد
( 3 ) - مجا : ندارد
( 4 ) - مجا : سرا
( 5 ) - مجا : ندارد
( 6 ) - اساس : رسيد
( 7 ) - ت : بحر
( 8 ) - ت ، م : ژرف
( 9 ) - مجا : نگه
( 10 ) - ت ، م : نگريد
( 11 ) - اساس و مجا : ابو حيان
( 12 ) - م : رمايى
( 13 ) - ت ، حسن بن
( 14 ) - اساس : سهيل
( 15 ) - ت : ندارد
( 16 ) - ت ، م : من خود
( 17 ) - مجا : امين
( 18 ) - مجا ، ت ، م افزوده :
بازگشت
( 19 ) - ت : و چون
( 20 ) - اساس و مجا : با حيان
( 21 ) - مجا : ندارد
( 22 ) - مجا : و به چه سبب پاى از من برگرفتى
( 23 ) - مجا ، ت : بگو
( 24 ) - مجا ، ت ، م : چه واقعه
( 25 ) - مجا : شده
( 26 ) - ت : ديدهام
( 27 ) - ت : و
( 28 ) - ت : ندارد
( 29 ) - مجا : قصهء خود