مباش عاجز و وجه خلاص خويش بجوى * به فكر و حيله چو گردى به دست رنج اسير
به قدر وسع بكوش و به جهد در عمل آر * هر آنچه آيد در خاطرت قليل و كثير
خلاص يا بى و بر راى تو ثنا گويند * اگر موافق تقدير باشدت تدبير « 1 »
و گر چنان كه نرستى ز رنج و غم ، رستى * از آن مظنه كه گويند كرد او تقصير
الحكاية الثامنة و العشرون - حكايت كردند كه ابو جعفر منصور « 2 » يك روز خطبه مىكرد و لآلى و جواهر مواعظ ( و زواجر به الماس معانى ) « 3 » مىسفت . در اثناى آن ناگاه مگسى بر لبش نشست و لبش را سخت بگزيد چنان كه خون از او بچكيد و چندانكه منصور او را ذبّ « 4 » و طرد مىكرد متطرد « 5 » نمىشد منصور بدان سبب ، به دل ) « 6 » مهموم و رنجور « 7 » شد و در خطبه ايجاز نمود و از منبر نزول فرمود و سليمان اعمش را به نزديك خود خواند و ماجرى « 8 » ( با او ) « 9 » باز راند . سليمان گفت : يا امير المؤمنين تنبيهى است از حضرت ربانى و ايقاظى است آسمانى ، بايد كه امير المؤمنين متنبّه « 10 » باشد و در كارها تيقّط نمايد و از حال مظلومان تفحص فرمايد . منصور بر نشست و به دروازهء خراسان بيرون رفت و ترقّب اخبار « 11 » و بحث حال
هامش
( 1 ) - مصراع در اساس چنين است :اگر موافق تدبير باشدت تقدير( 2 ) - ت : جعفر ابو منصور
( 3 ) - م : به زواخر الفاظ و معانى
( 4 ) - ت ، م و چاپى : ادب
( 5 ) - ت : منطر . م : متنبه . چاپى : مطرد
( 6 ) - م : ندارد
( 7 ) - ت : رنجور و مهموم .
( 8 ) - ت : ماجرى
( 9 ) - اساس : ندارد
( 10 ) - ت : منبه
( 11 ) - مجا ، م : احوال . ت : احتيار