تا در زندانهاى تو « 1 » هيچكس هست از اهل « 2 » همدان ؟ منصور حاجب خود را به جملهء سجون « 3 » و محابس « 4 » فرستاد و هيچ همدانى را نيافت . و از « 5 » آخرين سجن « 6 » چون بيرون خواست آمد « 7 » از غرفهاى كه بر زبر زندان بود آوازى شنيد « 8 » كه يكى « 9 » مىگفت : يا ناصر المظلومين ، يا مجيب المضطّرين .
بر آن « 10 » غرفه رفت « 11 » ، مردى را ديد بندهاى گران بر او نهاده و از شدت آن حال « 12 » نحيف و نزار گشته . گفت : تو « 13 » از كجايى ؟ گفت : از همدان .
گفت : برخيز كه امير المؤمنين ترا مىخواند « 14 » . برخاست و گفت : لعلّ اللّه احدث « 15 » لى ذكرا . و چون پيش منصور بايستاد از او پرسيد كه از كجايى « 16 » ؟
گفت : از همدان . گفت : سبب حبس تو چيست ؟ گفت : من حبس خود را سبب ديگر نمىدانم جز آن كه عاملى « 17 » را به نزديك ما فرستادى ، و من « 18 » در همدان خداوند نعمت و ثروت « 19 » بودم « 20 » و ضيعهاى « 21 » داشتم نيكو كه « 22 » در آن ضيعت امر و نهى و اخذ و اعطا و تنعم « 23 » داشتم ، همچنانكه تو در خلافت خوددارى . مرا تكليف كرد كه اين ضيعت به سيصد هزار دينار « 24 » به من فروش . نفروختم ، از من در خشم شد و مرا مقيد كرد و اينجا فرستاد و ضيعهء من به غصب با تصرف « 25 » گرفت . منصور حاجب را فرمود كه او را
هامش
( 1 ) - م افزوده : همدانى
( 2 ) - مجا : ندارد
( 3 ) - ت : شجون
( 4 ) - ت : محانس
( 5 ) - مجا : در
( 6 ) - مجا : سخن
( 7 ) - ت : آمدن
( 8 ) - مجا : شنود
( 9 ) - مجا : كسى
( 10 ) - مجا : در آن
( 11 ) - ت : بررفت
( 12 ) - مجا ، ت : حالت
( 13 ) - ت : ندارد
( 14 ) - اساس : مىخواهد
( 15 ) - چاپى : يحدث
( 16 ) - ت : از كجائى تو .
م : تو از كجايى
( 17 ) - ت : عالمى
( 18 ) - مجا ، ت : و من مردى بودم
( 19 ) - اساس و ت : مروت
( 20 ) - ت : ندارد
( 21 ) - مجا ، ت ، م : ضيعتى .
( 22 ) - مجا : و
( 23 ) - مجا : ندارد
( 24 ) - مجا : ندارد
( 25 ) - مجا ، م : در دست . ت : با دست . چاپى به دست